#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_403

از پله هاي سنگي سفيد كه عرضش خيلي زياد بود رفتيم بالا چندين خدمتكار اطراف در ورودي مثه عدد 7 ايستاده بودن ...لباس فرم به تن داشتن ... بليز سفيد و سارافان آبي ...

سمت راست همه خانوم بودن و سمت چپ آقايون ... خانوما همه موهاشون وبا يه روبان آبي بسته بودن ... خدمتكاراي آقا هم كلاه آبي گذاشته بودن سرشون ...

چه مرتب و شيك ... رفتيم جلوتر ...

زمين برق مي زد از سنگاي قهوه اي شكلاتي و سفيد كه رو زمين كار شده بود ...

اطراف سالن پنجره ها مربع شكل ... حرير سفيدي پردشون بود... كه با نسيم مي رقصيدن ...
لوستراي بزرگ و شكيل از سقف سالن خود نمائي مي كردن ... نور سفيد آبيشون رو زمين و محوطه سالن شكوهي ايجاد كرده بود ...

سالن از سمت راست و چپ باز به راهروهاي ديگه اي منشعب مي شد ...

راهروهاي عريضي كه ديواراش سنگ سفيد به كار برده شده بود و رنگ شكلاتي خيلي كمتر به چش مي خورد ... هر چند متر يه گلدون گل طبيعي فوق العاده زيبا گذاشته شده بود ...

به اواسط راهرو كه رسيديم ... سوار آسانسور شديم ... بت من به ادماش اشاره كرد از اينجا به بعد دنبالش نرن... من و بت من سوار آسانسور شديم ... رفتيم طبقات بالاتر ...

نمي دونم سه يا چهار طبقه بالاتر ... در آسانسور باز شد ... يك راهرو با سنگ تمام سفيد يه حس خوبي داد بهم ...

اونقدر اينجا شيك و زيبا بود كه يادم رفته بودم اينجا من فقط يك گروگانم...

دو تا خدمتكار دستام رو مثه يه پرنسس گرفتن رو به بت من گفتن


romangram.com | @romangram_com