#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_380
- بله پدرت توي نيروي پليس مخفي كار مي كرد و براي حفظ سريات كار آزادي هم داشت ... تا جلب نظر نشه ... و ما اميدواريم بتونيم شما رو هم جذب كنيم ...
- من و ؟!
چشم به اني بود و گوشام سمت عارف ...سرهنگ عارف ... صداي بيسيم اومد
- سرهنگ .. سرهنگ مورد ديده شد ...
سرهنگ با عجله دستم و گرفت ...
- بايد برگردي تو رستوران ... بجنب ... ما بعدا دوباره همديگر و مي بينيم ... تا اون موقع كنترل اعصابتو داشته باش... و هر كاري ميگه مو به مو انجام بده مگر اينكه از طرف ما پيغام برسه ... روشنه فرشاد جان ؟
سر تكون دادم ... با فاصله چند ثانيه برگشتم نشستم روبروي آريا ...غذا رو اورده بودن ... رو به آريا كردم
- ميل ندارم ... چرا غذا سفارش دادي؟
- بخور ... حرف نزن كار داريم ..واسه حفظ ظاهره ...
قيافه آريا عصبي بود ..يادم افتاد كه سرهنگ گفت تمام اعمالمون زير نظره ...
شروع كردم به خوردن ...
در حال خوردن بوديم كه دوباره كفتار نابغه تماس گرفت...
romangram.com | @romangram_com