#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_377


اين قيافه آشنا بود ...
اين علي آقا بود ... !!!!

اينجا چي كار مي كرد؟! ... همه چي مبهم بود ... اشاره كرد برم دنبالش...

رفتم پشت سرش رفت آخرين توالت ... رفت تو گفت بيا ... متعجب نگاش كردم ...

اين چي مي گه ؟!...دستم و كشوند تو و يه دكمه رو زد ... ديوار پشت توالت رفت كنار ... اين يه در مخفي بود ...

جالب و شگفت انگيز ... باز ميشد به يه سالن ... رفتيم تو ... دوباره دكمه رو زد ديوار رفت سر جاش... يه سالن فوق العاده بزرگ بود كه توش پر بود از تجهيزات ... كامپيوتر ... مانيتور ... چندين ميز اطرافش بود ...


روش و كرد سمتم ... دستش ودراز كرد به نشونه دست دادن ...

- سرهنگ علي عارف هستم ...

و شما ... كه مي شناسم فرشاد ناصري ... پسر احمد ناصري ...

خنديد ... شايد به قيافه متعجب من ... كه زلزده بودم بهش و ساكت بودم ...

اشاره كرد بشينم ... ادامه داد


romangram.com | @romangram_com