#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_361

- يعني آني و به خاطر من دزديدن ... ؟!

همه ساكت مونديم ... چون خودش جواب و مي دونست ...


آنيتسا

سردم بود ... روي يه تخت فلزي بودم ... تازه به هوش اومده بودم ... دور و برم و خوب نگاه كردم ... تاريك بود اما به نظر مي رسيد يه انبار باشه ...

نور كمرنگي مي تابيد سمتم كه حسم مي گفت توسط يه دوربين تحت نظرم ...

پاهام و جمع كرده بودم تو شكمم كه سرما رو كمتر حس كنم ... اتفاقات رو تو ذهنم مرور كردم ... من تو ماشين بودم و منتظر فرشاد كه يهو يه سايه ديدم و بعد هم يه دستمال سفيد و ديگه هيچي نفهميدم ...

اينا كي بودن؟ ... چرا آورده بودنم اينجا؟ ...

ترس افتاد به جونم ... مادرم...فرشاد ... همه تا الان بايد نگران شده باشن ...

همينطور كه تو افكارم غرق بودم در نسبتا بزرگ اون مثلا انبار باز شد و يه مرد هيكل بت من وار وارد شد ...

با ورودش دو نفر در و از پشت بستن ... يه سيني دستش بود اومد سمتم ... خودم و جمع كردم گوشه تخت ... نشست اونطرفتر ...

سيني رو گذاشت ... يه تيشرت چسب تيره راه راه پوشيده بود و يه شلوار لي آبي ... صورتي گوشتي و چشاي ريزي داشت ... اخم پر رنگيم ريخته بود توي ابروهاي پرپشتش ...


romangram.com | @romangram_com