#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_359
- نه داداش بزرگه ... مشكل تو نيستي ... تو هميشه برام عزيز بودي ... طرف حساب من دل سنگه اون مثلا مادره ...
و از حال رفت .... همه دويديم سمتش ... من گفتم اون ضربه ها كاري بود ...تا الانم كه دووم اورده بود خيلي بود ...
آريا بردش بيمارستان ... من و مهري خانومم پيش خانوم آريا منش مونديم كه از بعد رفتن خانم ناصري نشسته بود رو تخت و ماتش برده بود به ديوار ...حتي يه كلامم حرف نمي زد ... مهري خانم مي گفت ... شايد اثر قرصاي آرامش بخشه و جاي نگراني نيست ...
مهري خانوم تو آشپزخونه بود و من نشسته بودم كنار خانم آريا منش ... يه ساعتي نشد كه آريا و فرشاد برگشتن ... آريا زير بغل فرشاد و گرفته بود و برد سمت اتاق آني ... سر فرشاد باند پيچي شده بود و خواب آلودگيش هم نشون مي داد آرام بخش زيادي بهش تزريق كردن ...
آريا اومد بيرون و در رو بست ...
- مامان كجاست ؟
- يه ده دقيقه اي ميشه كه خوابيدن ... ولي از وقتي رفتين حتي يه كلمه حرف نزده ... همنيطوري ماتشون برده بود به ديوار و عكساي خونوادگيتون ...
- حق داره ... اين چند وقت هر چي اتفاق بده واسش افتاده ... خدا كنه دوباره مريض نشه ... ضمنا اون يارو دوباره تماس گرفت ...
- خوب ؟
مهري خانوم از آشپزخونه دستكش به دست پريد بيرون و با چشاي منتظر خيره شد به آريا ... آريا اشاره كرد بريم تو پذيرائي كه اين دوتا بتونن بخوابن ...رفتيم نشستيم ...
- تو بيمارستان بوديم ... خدا رو شكر فرشاد زير سرم بود ...
- خوب حاشيه رو ول كن ؟
romangram.com | @romangram_com