#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_335


من زل زده بودم به بيتا ... ناخودآگاه اشك تو چشام جمع شد ...

فرشاد متوجه من نشد رو به آريا كرد ...

- اين از نوع محدودشه ديگه ؟! ... آره ؟! خوبه خدا شانس بده ...

آريا قه قه زد

- آره دادا منتها اين آخرين حد مجازه ... حدم و رد كنم بي برو برگرد سيلي مي خوردم ...

جون داداش راست مي گم ... يه بار خوردم كه مي گم ... اين سر عقائدش شوخي نداره ... حتي با من ... حالا تو چرا حرص مي خوري ؟! .. تو كه از فردا از نوع نامحدودش و سير مي كني ...

جمله آخرش و آروم گفت ... ولي همزمان يه تنه خورد ... از طرف بيتا ... بعدم تو گوشش پچ پچ كرد ... اونم از نوع غر نه محبت آميز ...

فرشاد برگشت سمت من ...

اشكام ريخته بود رو صورتم ... دلم كباب بيتا بود و اين خنده هاش... گريم از سر شوق بود ... يا نه نمي دونم ... كلا اشك من لب مشكم بود !!!

چشاش نگران شد

- چي شده ... من چيزي گفتم ؟! آني ؟!


romangram.com | @romangram_com