#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_330
فرشاد چشاش و گشاد كرد ... رو به من
- با من بودي آني ؟
آريا يه چشمك به بيتا زد ...
- دعواي زناشويي اولشونه دخالت نكني هان..
فرشاد كه رو مبل پا رو پا انداخته بود ... درست نشست و خم شد سمت آريا ...
- اولا دارم برات داداش بزرگه .. دوما تا يه ربع پيش كه بغلش كرده بودم و آتيش گرفتي هنوز زن و شوهر نبوديم ...
حالا كه جرقه اي كه زدي گرفته و آتيشه به پاست .. دعواي زناشوييه دخالت نكنيم ... اينجورياست ؟! ... باشه ... نوبت منم ميرسه داداش بزرگه ... لاي نون گرم ...
باز روش و كرد به من ...
- يه بار ديگه ازت مي پرسم با من بودي ؟
اوضاع خراب بود واقعا داشت دعوا مي شد ... مات نگاش ميكردم ...
- نه ... نه .. با شيطون بودم كه غلط كرد من و تو رو گول زد .... نه كي با تو بود؟! ...
آريا يه تپقي زد و بيتا دستش و دراز كرد وجلوي دهنش و گرفت ...آريا رو مبل اونور بيتا نشسته بود ...
romangram.com | @romangram_com