#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_322


آريا هنوز توي خودش بود ... با دستاش كه هنوز زير بار سختي پوسيده و خشن نشده بود سنگاي روي زمين و نامنظم مي كرد تا افكار آشفتش و منظم كنه ...

آروم زير بغلش و گرفتم ...

- پاشو داداش بزرگه پاشو ... بيخيال اين اراجيف ... همين كه بيتا رو داري ... عشقت ... جونت ... بايد الان واست كافي باشه ... بقيش كشكه ...

يه آه كشيد ...

- اينم از دستم داره مي پره !!!

نگاش كردم متعجب ..

- چرا ؟!

- بابا گفته از ارث محرومم مي كنه ... قبلا گفته بود اگر ازش دست بردارم كليه مخارج عملش و مي ده داشتم خر مي شدم كه به خاطر شادي عشقم بي خيال داشتنش شم ... خيلي وقته از ته دل نخنديده ... اما آني گفت فرشاد راه ديگه اي داره ...

- آره داداش بزرگه ... دارم ...

كمرش و راست كرد با اون پيراهن سفيد و تيپ اسپرت قشنگي كه زده بود روبروم ايستاد ... هيچ وقت نمي تونست خوش تيپ تر از من باشه ... هميشه به اين مسئله حسادت مي كرد ...
- فرشاد يه كلام بگو پول عملش جوره ؟

سرم و تكون دادم و قاطع نگاش كردم ... بايد مطمئنش مي كردم شايد اين از غمش كم كنه بهش حسادت مي كردم ... اما كينه اي نبودم ... تنها دوست صميميم بود ... حالا هم كه شده بود داداش بزرگه ... مهمتر از همه اينها بوي عشقم و مي داد ...

romangram.com | @romangram_com