#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_321
واسه همين ..بقيه زندگيم فرستاده شدم تو ديار غربت ... اون موقع نمي دونستم چرا بابا اينقدرتاكيد داره ايران نمونم ...
تاكيد داره دوستاي گذشته رو نبينم ... پس من واقعا يه حرومزاده ام ...
چطوري به خودشون اجازه دادن ؟... چطوري اين حق و به خودشون دادن ؟...
بغض كرد ... دستم و گذاشتم رو شونش كه آرومش كنم ... با همون بغض ادامه داد ...
- مادر تو مادر من نيست ... مادر كسيه كه بچش و با عشق به دنيا بياره ... نه كسي كه تو كثافت و هوس غرق بشه يه موجودي به دنيا بياره كه نمي دونه از كدوم پدر هست ...!!!
خيلي لطف كرده كه سقطم نكرده ...
اشكاش تمام صورتشو خيس كرده بود ... اما من نمي تونستم درك كنم ... اون همه چي داشت ... غصه چي رو مي خورد ... فرقي داره اسم پدر و مادرت تو شناسنامه چيه ؟!
ولي اين فرق داره كه مادرت مادرت نباشه ... هنوز يادم نمي ره ... يه بار آريا اومده بود خونمون ... اصرار كرديم تو حياط بخوابيم ...
يه پتوي دو نفره انداخته بوديم رومون ... نصفه شب آريا غلت زده بود از زير پتو كنار رفته بود ...
بيدار بودم ولي چشام بسته بود ... كه صداي قدماي مامان و شنيدم ... وقتي ديد پتو به آريا نمي رسه ... از روي من كشيد و انداخت رو آريا ...
تا صبح خروس خون به حال خودم زار زدم ... يه ماه مريض شدم ... از اون روز به بعد سعي كردم قبول كنم كه آريا رو بيشتر دوست داره ... خودم و بي تفاوت نشون مي دادم ...
پس اين من بودم كه بدبخت بودم ... نه آريا ... منم گريه مي كردم اما نه به حال داداش بزرگه ... به حال خودم ...
romangram.com | @romangram_com