#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_310


- هي گفتم بيا پايين ... آخه اونجا جاي بازيگوشي بود ... بزرگ شدي ديگه ...

سرش و با ناله بالا كرد و اعتراض آميز گفت

- چقدر محبت داري!!! ...من دارم ميميرم ..اونوقت دعوا مي كني ...اشك تو چشاي باربي گونش جمع شده بود ... دور و برش چرخيدم ...

- فقط پات درد ميكنه ؟ مطمئني ديگه چيزيت نيست ؟

صداي گريش بلند شد ...

- نمي دونم ولي الان پام داره مي كشتم ... درد داره فرشاد ... خيلي ...

پاش و گرفتم ... در رفته بود ... اين كارا رو قبلا از عمه بزرگم ياد گرفته بودم ... اونم ازمادرش ... ارث آبا و اجدادي بود ...

از ش پرسيدم ...

- اونقدر دلم و سوزوندي كه پات شكست ..

سرش و آورد بالا ... اشكاش روي پوست برنزش و خيس كرده بود ... چهرش جذاب شده بود ... خيلي جذاب ... با گريه گفت

-اي خدا ... دستت درد نكنه ... همينقد دوسم داشتي ...؟!


romangram.com | @romangram_com