#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_283


بابا بي توجه به حرف من گفت ... فرشاد جان ببينم چطور ميزباني ميشي هان ...

پاشد رفت تو حياط ...

منم كه گل لگد مي كردم ..!!!!
من عاشق شام خوردن توي حياط بودم اونم با خيالي آسوده با حرفاي امروز اون خائن يه خورده حال و احوالم خوب شده بود ... اون و آريا كنار منقل در حال پحتن جوجه ها بودن ...
من و مامان داشتيم نقشه ميكشيديم فردا بيتا اينا رو دعوت كنيم ... مامان مخالف بود چون مي ترسيد بابا مخالفت كنه ... ديروز بهش اس داده بودم خيلي خوشحال بود ... چون پليسا يه ردي از شوهر عوضيش پيدا كرده بودن ...

نيش خائن تا بنا گوشش بازبود ... گويا خيلي خوشحال بود ... آريا شوخي مي كردن و پچ پچ مي كردن و قهقهشون به آسمون بود ...

دلم واسه بيتا و اون حرفاي طنزش تنگ شده بود ولي بيتا ديگه اون بيتاي شاداب نبود وقتي هم كه اينجا بود آريا وقتش و مي گرفت ... پيش منم كه بود درد دل مي كرد و از غصه هاي تموم نشدش ميگفت ...
خلاصه مامان و راضي كردم دعوتشون كنم ... آريا رو صداش زدم

- مامان راضي شده بيتا رو دعوت كنيم ... ببين دوستت مشكلي نداره ...

-دوستم ؟!!

- آريا خودت و لوس نكن ...

- آهان منظورت عشق پيشين شماست !!! نه چه مشكلي ... واي چه خوش بگذره ... ولي بابا رو چه كنيم ...؟!

- بابا با من ...

romangram.com | @romangram_com