#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_275

- ببخش كه مجبوري كنار يه خائن رذل بي لياقت بشيني ... ولي اين بي لياقت بدجوري بيتابته ... به غلط كردن افتاده ... حاضره همه عمرش و بده ... فقط يه ساعت نه يه دقيقه نه يه ثانيه دوباره با همون نگاه مهربون نگاش كني ...

ساكت بودم ... يعني زبونم بند اومده بود ...توي حصار حرفاش كه ناخوداگاه به دلم مي نشست نر م شده بودم ...



مامانش پا شد با آريا احوالپرسي كرد .. و اونو كنار خودش نشوند ... اينقدر بدم مياد ازاين محبتاي گاه و بيگاهش به داداشيم ... هر سال تولدش كه مي شد دعوتش ميكرد و يه هديه گرون قيمت بهش مي داد .. ميگفت اين از طرف دوستته ...

هميشه ابراز خوشحالي مي كرد كه فرشاد يه دوست به اين خوبي داره ... خوب داداشي من بود ... پسري كه زير دست بهترين مادر دنيا تربيت شده بود ... بايدم بچسبه بهش ...كه پسر خائنش بي دوست نمونه از اين هوسباز تر شه ...

زياد به خونه ما رفت و آمد نداشت ... تا حدي كه چهرش چند وقتي بود از خاطرم رفته بود ... بيشتر آريا و بابا تو مهمونياشون شركت ميكردن ..

آريا شروع كرد به حرف زدن باهاش ... كه مامان به من و فرشاد اشاره كرد بريم حرف بزنيم ... سريع از جاش پا شد رفت سمت حياط ... مامان آروم بهش گفت برين تو اتاق

اي بابا حالا چرا تو اتاق ... اون رفت و منم پشت سرش ... وقتي رفتم تو در و بست و از پشت قفل كرد ...
كليد و هم گذاشت تو جيبش ... نگاش نكردم ...

روشو برم اتاق منه ها ... !!!

وقتي در قفل شد ... تازه فهميدم با كي كجام !!!

لپ تاپ و خاموش نكرده بودم و ترانه رو ريپيت بود ... من نشسته بودم رو تخت و روم به پنجره بود ... اونم رفت دقيقا روبروي من تكيه داد به ديوار و زل زد به من ...


romangram.com | @romangram_com