#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_273
- 15 سالم
- ولي فرشاد گفته بود 14 سالته ...
- دارم ميرم اول دبيرستان ...
كه يهو بابا صداش كرد
- خانم ناصري يه لحظه تشريف بياريد ... رفتن تو حياط ... مامان تعجب كرد .. پاشد از پنجره بيرون و ديد زد .. منم پشت سرش ...
ديدم بابا انگشت اشارش و بالا آروده وبا عصبانيت باهاش حرف مي زنه ... مامان با يه حالت مرموزو متعجب با خودش حرف مي زد
- يعني چه ؟ چرا داره دعوا راه ميندازه ... نكنه همينه ... واي خدا استغفر ال... ولي اگر اشتباه فكر مي كنم چرا اينقدر باهاش احساس راحتي مي كنه ...
گيج و مبهوت به حرفاي مامانم گوش مي كردم ... چي داشت مي گفت ... كي همينه ... احساس راحتي ... آخي نكنه مامان حس حسادتش گل كرده ...
يكي نيست به مامان خوشكل و فرشته خودم بگه چرا خودت و با اين ديو فولادي يكي مي كني ... ؟!!
اين يه تيكه يخه اصلا نميشه اسمش و گذاشت زن ... صداش كه قلدر گونست ... نگاش عين اين روساي اداره هاست ... فقط هيكلش و قيافش شبيه زناست ...
خداييش خوشكل بود از اين زناييكه هر مردي رو مي تونست از راه بدر كنه ... البته اگر اخلاقش و عناويني كه گفتم و فاكتور مي گرفتيم ... اگر يه خورده مهربون بود و ... خطري بود ... اما الان ...
اونا اومدن سمت خونه كه بيان تو ... مامانم برگشت كه سريع بشينه سر جاش ... كه سرمون محكم خورد به هم ... مامان دستش به سرش بود ولي سريع هلم داد كه بشينم ... زير لب غر زد ..
romangram.com | @romangram_com