#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_264


آره همون روز بود كه رفت بيمارستان ... مگه چي گفت كه اونطوري شد ...اگر همون مسئله منجر به دو سه روز خوابيدن رو تخت بيمارستان شده پس حتما حرف مهمي بوده ... بايد ازش سر در بيارم ...

بابا واقعا با اون دو تا سوسول تماس گرفت و قرار شد بيان .. اون خائنم مجاب كرد كه بمونه ...نزديك اومدنشون بود ...

منم كلي ذوق مي كردم كه دارم تلافي اون زجر كشيدنا رو سرش در ميارم ... مرتب مي رفتم جلوش و به عناوين مختلف شاد بودنم و نشون ميدادم ...دقائق آخر رفتم تو پذيرائي... اونم نشسته بود رو كاناپه ...رو كردم به آريا ...

- داداشي خوشكل شدم ... ؟!!

آريا يه اخمي تحويلم داد و مسير نگاش و تغيير داد ... انگار اونم كلافه بود .. زير چشمي اون خائن و مي پاييدم كه به دسته مبل تكيه داده بود و دست مشت شدش و گرفته بود جلوي دهنش تكون ميداد ... مسير نگاش سمت آريا بود ... ولي تابلو بود من و مي پاد ...

كه زنگ آيفن به صدا در اومد ... خائن لباش و گزيد و به آريا نگاه كرد ... نفس كشيدنش تند شد ... با يه صدايي كه به دعواشبيه بود گفت

- آريا بگو بره تو تا همين جا يه بلائي سر خودم و خودش نياوردم ...

آريا پا شد در اتاقم و باز كرد

- فعلا تو اتاق باش تا صدات كنيم ... لجباز يه دنده...

عصباني شدم .. رو كردم به آريا ... ديگه نمي تونستم جلوي دهنم و بگيرم

- بهش بگو همون موقع كه داشت تو بغل اون كثافت لذت مي برد بايد فكر اينجا رو هم مي كرد ...


romangram.com | @romangram_com