#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_261


يه خورده عطربه خودم زدم و رو به آينه خودم و اسكن كردم ... دوست داشتم بيشتر از قبل تو چش باشم ... بايد جلز و ولز بزنه ... بايد بفهمه كي رو از دست داده ...

با ميزان زيادي استرس رفتم بيرون ...

نشسته بودن تو بالكن و در حال غذا خوردن بودن ...

به محض اينكه رسيدم تو حياط قيافه دپرس خائن جلوم پديدار شد ... دقيقا صندلي روبروي در نشسته بود و فقط صندلي كنارش خالي بود واسه نشستن من ...

سلام كردم و رفتم كنار آريا ... اشاره كردم پاشه بشينم ... گفت نچ ... به مامان اشاره كردم كه يه چيزي بگه... اصلا سرش و بالا نكرد ببينه چي مي گم ... بابا هم از اون بدتر ...

خدايا ... اين چه وضعيه ...

رفتم نشستم رو همون صندلي ... اشتهام كورشد ... بوي عطرش به مشام ميرسيد و چشم خورد به دستاش كه داشت مي لرزيد و با همون دستاي لرزون سعي مي كرد گوشت برداره ... كه گوشت افتاد ...

آريا يه تپق خنده اي زد و بعد گفت آخ پام ...

انگار بابا با پاش از زير ميز ادبش كرد مثه هميشه در چنين مواقعيكه حرف بيجا ميزد ...

خودم و با غذا سرگرم مي كردم ... به زور غذام و خوردم و پا شدم ... بابا گفت بشين ... با اكراه دوباره نشستم ...

فردا مي خوايم همه بريم ويلاي آقا دكتر ...


romangram.com | @romangram_com