#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_252


يكي ديگه ادامه داد...

- حالا مي گيد چرا نيومديم جلو ولي بابا هر سه شون چاقو داشتن ... آدميم ديگه جونمون واسمون ارزش داره ...

همينطور كه هر كدومشون يه سري اراحيف در توجيه نقض مردونگيشون بيان مي كرد بابا بازوي آريا رو گرفت و برد سمت ماشينش ...

مهري خانوم در و بست و رفتيم تو ..

مهري خانوم شروع كرد به خوندن آيه الكرسي ... و منم اصلا حالم خوب نبود ...

يه ده دقيقه اي گذشت كه مهري خانوم با قرصاي من و يه ليوان آب پرتقال وارد شد ...

- وقت قرص آني جان ... بخور كه سرحال شي مامان اينا دارن ميان... كلي ذوق كردم و بالا پايين پريدم به ياد دوران كودكي ...

كلي قرص كه يا آرام بخش بود يا مولتي ويتامين نوش جون كردم ... افتادم رو تخت... سر حال شم ؟!!! ... داشتم مي رفتم تو دنياي هپلوت ...


چشام و باز كردم يه نگاهي به ساعت انداختم حدود 11 ظهر بود ... از بيرون اتاق سر و صداي زيادي مي اومد ... پتو رو زدم كنار و نشستم رو تخت...

گوشام و تيز كردم ... صداي بابا ... مامان ... آريا ... به سرعت دويدم بيرون ... مامان خوشكلم نشسته بود روي مبل ... دويدم بغلش كردم ... واي كه چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... كه يهو يه چادر افتاد رو سرم ... همه جا تاريك شد ... باز اين آريا شوخيش گرفته ...

تو چادر وول مي خوردم و مي خواستم بپرم بيرون كه محكم بغلم كرد و بردم ... و با يك ضربه محكم پرتم كرد رو تخت ...

romangram.com | @romangram_com