#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_186
شايد اگر همين شال و اين رو گرفتنا نبود ... يه صباحي ازش لذت مي بردم و بي خيالش مي شدم ...
شايد ديگه اينطوري بيتاب نمي شدم... مي شد يكي مثه مهرانه ...
نشستم روي تخت ... دوست داشتم فقط نگاش كنم ... گرچه از نگاهمم خودش و مخفي مي كرد ...
همينطوري كه دستمال و با حرص به بيني قلميش مي كشيد و صداي گرفته از گريش تابلو بود ...
رو به پنجره آروم گفت ...
- تبريك مي گم آقاي دكتر ...!!! اميدوارم خوشبخت شي ...خوش به حال مهرانه...
كه باز صداي گريش اومد ... پا شدم رفتم نزديك ... تو كمترين فاصله باهاش ايستادم ... كاش مي شد فاصله اي نبود ... اما همين فاصله كم كافي بود كه قلبم بياد توي دهنم ...
چند ثانيه چشام و بستم ... نفس كشيدم ... بوي عطرش بايد تو خاطرم ضبط شه تا امشب بتونم...
- آني ما قبلا با هم حرف زديم ... همه راهها رو بررسي كرديم ... مي خواي بيتا خوب شه يانه ؟
- اما تو حرفمون اثري از عقد شدن تو... اونم درست شب بعد از اعلان نامزدي نبود ...چي فكر كردي ؟
فكر كردي من اونقدر بدبختم كه تو عقد كني و من بيام بشم ...!!!
-هيييييييييييييييسسسسسسسسس سس
romangram.com | @romangram_com