#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_139


حس من چي ؟ همون عشق بود ؟

صداي نفساي آريا واضح شد و بيتا سرش رو برگردوند...

پتو رو كشوند روش و داد زد

- برو بيروننننننننننننننننننننن ن...

******************
ساعت 5 شد ...
مامان و حاج خانوم نميومدن و اعلام كردن با رعايت حجاب حاضر شيم ...

امسال اولين سالي بود كه اجازه داشتم توي تولد فرشاد شركت كنم هرسال فقط آريا و پدر مي رفتن ...

بابا سفارش كرده بود شيك بپوشم و آبروش رو نبرم ...

من بايد به ساز كي مي رقصيدم ؟!
يه آرايش مختصري انجام دادم ... بايد خوب به نظر ميرسيدم توي چش فرشاد و مادرش...

كمد رو باز كردم ديدم يه پيراهن بلند و پوشيده تمام سفيد داشتم... كه روش حسابي كار شده بود و يقش يقه اسكي بود...

بالاتنش حرير بود و بايد با شال مي پوشوندمش ...

romangram.com | @romangram_com