#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_130
- آريا جان آني امروز مهمون منه
نه جان من فرشاد بس كن ... الانه كه رستم شروع كنه به شمشير غيرت چرخوندن ...
فرشاد يه اشاره اي به بيتا كرد و آريا حساب كار دستش اومد با صداي غضب آلودي گفت
- ايرادي نداره ...تا شب برگرده خونه... دير نشه !!!
يه نگاه تهديد آميزم به من كرد و رفت بيرون .. . بيتا هم يه چشمك زد و از كنارم كه رد مي شد آروم گفت
- خوش بگذره آبجي جونم ....
رفتن و بيتا در رو بست ...
نشستم رو صندلي و ياد حرفاي فرشاد افتادم كه با اون جذابيت به بيتا زده بود ...
گرچه ميدونستم واسه اذيت كردن من زده ولي بي اختيار ناراحت شده بودم ... دست خودم نبود ...
سرم رو انداخته بودم پايين و پاهام رو آروم مي زدم به زمين ...
فرشاد از پشت ميزش اومد و كنار دستم نشست ...
دلم لرزيد ... خدا خدا مي كردم پا نشه ... اما عقائدم چي مي شد ...
خودم رو چسبوندم به كنار كاناپه ...
فرشاد اومد نزديكتر ... دستش رو گذاشت بالاي كاناپه پشت سر من ...
romangram.com | @romangram_com