#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_128
- نمياي تو ... افتاد ؟
منم اخمام رو كردم تو هم و ازش رد شدم يه تقي به در زدم و بالافاصله وارد شدم ...
فرشاد با يه بلوز ليموئي نشسته بود پشت ميز و با يك دست تكيه داده بود به ميز و لپ تاپش جلوش بود و چشش كه من افتاد متعجب خشكش زد ...
نشستم روي كاناپه دو نفره كنار ميز فرشاد و پاهام رو جفت كردم و دستام رو به هم گره دادم ...
آريا كه تو عمل انجام شده قرار گرفته بود با بيتا اومدن و نشستن روي مبل روبرو كنار دست فرشاد...
يه نگاهي به من انداخت كه فهميدم وقتي برگشتيم داد و هواره كه بايد بشنوم ...
فداي سرم ...
خودش كه خوب حال مي كرد به من كه مي رسيد مي رفت تو فاز غيرت ... عجب هان !!!
فرشاد كه انگار بدش نيومده بود لبخند به لب بانداژ بيتا رو باز كرد ...
آريا نگاه نمي كرد بيتا چونه آريا رو گرفت و
- ببين ... بايد ببيني ... تماشام كن
انگار اصرار داشت آريا فلاكتش رو ببينه ...
ياد بگير آني ... ببين چقدر محكمه ... اگر من بودم خودكشي مي كردم و خلاص ... اما اين بدبخت خودش تو چاهه داره يكي ديگه روهم از چاه در مياره ... اونم به خاطر چيزي كه اسمش رو مسلموني گذاشته بود ...
romangram.com | @romangram_com