#هر_دو_باختیم__پارت_369


- با عموت حرف بزنیم.. شاید اگه عموت بفهمه ما مشکلی با موندن مهناز نداریم راضی بشه!

- مگه نشنیدی بابا چی گفت؟ گفت عمو از ما خجالت می کشه!

- خب عمو تا ابد که نمی تونه از ما دوری کنه! هر چه زودتر سعی کنیم بهش بفهمونیم لزومی نداره اون از کسی کناره گیری کنه بهتره!

- اما اون هنوز حالش بهتر نشده ترنم.. می ترسم بهش فشار عصبی بیشتری وارد بشه!

- نگران نباش.. اگه واضاع اون طوری که من می خوام پیش بره حرفامون باعث می شه اروم تر بشه!

- خب اومدیمو اون طور که تو فکر میک نی پیش نرفت.. اون وقت به این فکر کردی کهممکنه عمو دوباره با یه فشار عصبی حالش بد بشه! حتی بدتر از قبل!!

- اگه تو هم همراهیم کنی و نشون بدی که از مهناز گذشتی اون اروم می گیره! من مطمئنم!

- من که نمی دونم تو چی تو سرت می گذره ولی باهات میام خونه عمو و کارایی که تو می گی رو می کنم البته به بابا می گم که تو می خوای بری اونجا! اگه اون گفت اشکالی نداره فردا می ریم.

- باشه ولی اگه بابا مخالفت کرد سریع کوتاه نیای! اصرار کن!

***

یکم استرس داشتم. با این که از دیشب کلی فکر کرده بودم در مورد حرفایی که می خوام بزنم بازم نگران بودم نکنه نتونم اون طوری که لازمه منظورمو بیان کنم!

رادین زنگو فشار داد. ثانیه ای بعد در باز شد. خانمی به استقبالمون اومد.


romangram.com | @romangram_com