#هر_دو_باختیم__پارت_367


یه فرصت جور شد.. من اومدم... اما... اما تو به بدترین شکل ممکن منو پس زدی! حالم خیلی بد بود. اون شب واقعا نفهمیدم دارم چی کار می کنم.. بعد از اون هم که زندگی خودمو تباه شده می دونستم قسم خوردم یا مال خودم بکنمت یا زندگیتو به نابودی بکشم..غافل از این که زندگی خودمو به نابودی کشیدم.

حالا هم اگه اینجام فقط به خاطر موندنم نیست.. می خوام حتی اگه رفتم بابام خیالش راحت بشه که از همه عذرخواهی کردم. می خوام بدونه من با اون مهنازی که قبلا می شناخت فرق کردم.. گرچه به هر حال باعث خجالتش شدم.

اومد رو به روی من ایستاد. هالۀ اشک روی چشماشو پوشونده بود.





مهناز- از تو هم خیلی ممنونم.. با این که اذیتت کردم کمکم کردی! امیدوارم به همون اندازه که مهربونی بخشنده هم باشی!

اینو گفت و از در خارج شد. سیامک هم پشت سرش خارج شد!

نگاهی به رادین انداختم که حسابی تو فکر فرو رفته بود!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: امیدوارم عمو راضی بشه مهناز بمونه!

***

با زنگ تلفنم از عمق افکارم بیرون اومدم. گوشیم روی میز کامپیوتر بود. از رو تخت بلند شدم. رادین بود.

- جانم؟


romangram.com | @romangram_com