#هر_دو_باختیم__پارت_350
- دیگه ایناشو نمی دونم.. علاقه ای هم ندارم بدونم.
- ببین رادین.. اصلا یه کاری می کنیم. با هم می ریم پیش بابا.. تو حرفای خودتو به بابا بزن منم پیغام مهنازو می رسونم. بابا محمود با تجربه تر از ماست.. قطعا بهتر از ما می دونه باید چی کار کنه!
چشماشو ریز کرد و گفت: من تو رو می شناسم.. انقدر زبون می ریزی که بابا رو راضی می کنی به ساز خودت برقصه!
منم مثل خودش چشمامو ریز کردم و با شیطنت گفتم: خب پس باید اینم بدونی که اگه بخوام به راحتی تو رو هم راضی می کنم.
- اااا... چطوری اونوقت؟
کمی بیشتر بهش نزدیک شدم و دستمو گذاشتم روی سینش و اروم بردم پشت گردنش.
با شیطنت گفتم: ما خانما سیاست های خودمون رو داریم به موقعش اجرا می کنیم.
خندید و دستشو دور کمرم حلقه کرد.
رادین- ولی در مورد من این جور سیاست ها جواب نمی ده!
- مطمئنی؟!
منو بیشتر به خودش فشرد و گفت: ببین خانوم کوچولوی من.. هر اتفاقی الان بیافته من در مورد مهناز تصمیمم عوض نمی شه!
کمی لبامو جمع کردم و خودمو لوس کردم و گفتم: یعنی حرف خانوم کوچولوت برات ارزش نداره؟!
با انگشت زد رولبام.
romangram.com | @romangram_com