#هر_دو_باختیم__پارت_348
- فکر نکنم انقدرا هم از ما دور شده باشه! فکر کنم همین امروز دم شرکت دیدمش!
" راهی برای انکار ندارم.. اگرم انکار کنم بدتر می شه!
- اره.. منم دیدمش!
- می دونم! خب چی کارت داشت؟!
- اومده بود ازم یه چیزی بخواد.
اومد پشت صندلیم و اروم به طرف خودش برگردوند. بازوهام رو گرفت و به نرمی کشید طرف بالا.. در واقع می خواست بلندم کنه. بلند شدم و رو به روش ایستادم.
رادین- اومده بود چی بخواد؟!
" اگه به رادین می گفتم مهناز چی می خواد ممکن بود جلومو بگیره..
" الانم انقدر مخم قد نمی ده که یه بهونه الکی جور کنم.
" شاید بهتر باشه بهش بگم ولی سعی کنم بهش بفهمونم راه درست چیه!
- ازم خواست که بابات صحبت کنم.
- در مورد چی؟!
- می خواد با سیامک ازدواج کنه.. ولی اگه بره ایتالیا نمی تونه. عمو محمد هم نمی ذاره مهناز ایران بمونه.. مهنازم اومده بود از من بخواد با بابا محمود صحبت کنم و اونو راضی کنم که بره با عمو محمد حرف بزنه!
romangram.com | @romangram_com