#هر_دو_باختیم__پارت_346

- خوب شد یادم انداختی.. می خواستم بگم اگه ممکنه واسه فردا بعد از ظهر من برم مرخصی.. یعنی واسه بعد از ناهار برم.

- از الان داری واسه فردا بعد از ظهر می گی؟ خب می ذاشتی صبح!!

- نه ترسیدم نباشی نتونم بهت بگم.

- حالا چی کار داری که انقدر اصرار داری بری؟! تو که می دونی این روزا واسه تحویل پروژه ها بیشتر باید کار کنیم!

- راستش داره واسم فردا خواستگار میاد!

- خواستگار؟! اونم وسط هفته؟!

- چمی دونم.. مادر پسره هول بود! ترسید من فرار کنم.. مامانم هم بهشون گفته بیان.

خندیدم و گفتم: حالا چرا انقدر عصبی هستی؟

- خب اخه من به مامانم ده دفعه گفت خوشم نمیاد این طوری برام خواستگار پیدا بشه!

- چطوری؟!

- مادر طرف منو تو مراسم ختم یکی از اقوام دیده پسندیده!! اخه اینم شد عروس نشون کردن!!

- خب حالا بذار طرف بیاد ببینیش شاید خوشت اومد!

- اگه به خودم بود که اصلا نمی رفتم ولی حیف که مامانم دست از سرم بر نمی داره!

romangram.com | @romangram_com