#هر_دو_باختیم__پارت_206
دستشو گذاشت پشت کمرمو منو به طرف خودش کشید.
رادین- چشمام چی می گن؟
" دستاش چقدر داغه! نگاش رو که دیگه نگو.. غیر از حرارتش توش یه دنیا حرفه نا مفهومه!
در حای که تو چشماش غرق شده بودم گفتم: نمی دونم!
یه دستشو برد پشت گردنم و گفت: ولی من تو چشمای تو سردرگمی رو می خونم! سردرگمی؟!
به خاطر دستای گرمش و چشمای تب دارش که هر لحظه داشتم از حرارتش ذوب می شدم زبونم بند اومده بود. ولی با چشمام بهش گفتم اره سردرگمم.
خیلی خوب حرف چشمامو خوند.. اومد جلوتر و دم گوشمم زمزمه کرد: نمی خوام تو سردرگمی بمونی... خودت بگو چی کار کنم که خلاص بشی.
نفسای داغش روی گردنم حالمو به هم ریخته بود. مسخ شده بودم.
کاری کرد که واقعا در عین مسخ شدگی جا خوردم!!!
از همون زیر گوشم شروع کرد به بوسیدن. نمی دونم چرا ممانعت نکردم! شاید برای این که بوسه هاش مثل قبل برام چندش اور نبود!! کم کم بالا اومد و چونم رو هم بوسید. بعد هم گونمو.
همچنان دستام اویزون بود. گرچه تمایل شدیدی داشتم که دستمو بندازم دور گردنش!
romangram.com | @romangram_com