#هر_دو_باختیم__پارت_198

- باشه.. پس تا فردا.. کاری نداری؟

- نه شب بخیر!

بدون خدافظی تلفنو قطع کرد. صداش یه جوری بود. انگار ناراحت بود. شایدم من اشتباه می کردم. ولی قطعا اون رادین همیشه شیطون نبود.

***

من و رادین کنار هم نشسته بودیم. هر دومون یه نا ارومی خاصی تو وجودمون بود. من که از سر صبح همین طور دلشوره داشتم. نمی دونم چرا!! ولی احساس می کردم تمام دلشورم مربوط به گفتن حقیقت به بقیه نیست!

با صدای زهره جون سرمونو بالا کردیم و از فکر بیرون اومدیم.

زهره جون- خب دیگه.. فکر کنم وقتش باشه بهشون بگیم.

تابش- اره دیگه.. الاناس که دیگه پیداش بشه!

من و رادین با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم. اونم مثل من در بی خبری بود. به جمع نگاهی انداختیم.. نگاه همه روی ما بود. رکسانا و ترانه نا اروم به نظر می رسیدن!

رادین- چیزی شده بابا؟ چیزی هست که ما ازش بی خبریم؟

پدرم- چیز مهمی نیست پسرم.. خودتونو نگران نکنید. یه اتفاق خوبه.. حداقل مطمئنم تو و ترنم از این اتفاق استقبال می کنین!

رادین- چه اتفاقی؟!!

زهره جون- ما پدر و مادرا خوب بچه هامونو می شناسیم. می دونیم تو دلشون چی می گذره حتی اگه به زبون نیارن.. برای همین تصمیم گرفتیم خواستۀ دل شما رو براورده کنیم.

romangram.com | @romangram_com