#هر_دو_باختیم__پارت_170

مادرم- ترنم زود باش دیگه.. ترانه ساختمونو گذاشته رو سرش.

از اتاقم رفتم بیرون و در حالی که شالمو صاف می کردم گفتم: ای بابا.. حالا یه روز ازش خواستم منو برسونه ها! حالا خوبه ماشین مال خودشم نیست.. مال باباس.

مادرم- وااااا... ترنم مال بابات مال شماهاست... خب دختر گلم اونم کلاس داره دیگه.. نگرانه که دیر بشه.

- حالا همیشه دیر می رسه یه امروزم روش!

خیلی سریع گونه مامانمو بوسیدمو اومدم بیرون. فکر می کردم الان ترانه با چماق وایساده دم در ولی دیدم خبری ازش نیست!! خب حتما رفته تو ماشین نشسته.

درو بستم. نگاهی به جای خالی ماشین انداختم. از تو اتاقم که نگاه کردم ماشین جلو در بود!! نگاهم جلوتر کشیده شد... اخه باورم نمی شد که نباشه. ولی جلوتر هم نبود.

از حرص پامو زمین کوبیدم و گفتم: اه.. نامرد منو گذاشت رفت!!

- اون نمی خواست بره.. من بهش اصرار کردم.

با تعجب به طرف صدا برگشتم.. حدسم درست بود. رادین پشتم بود! با چشمای گشاد گفتم: تو این جا چی کار می کنی؟

با یه لبخند گفت: اومدم دنبال خانمم با هم بریم سر کار. حالا که بچه ها فهمیدن ما با هم ازدواج کردیم بهتره با هم بریمو بیایم.

دستمو رو هوا تکون دادم و گفتم: برو بابا دلت خوشه... حالا ترانه کو؟

- می گم ردش کردم رفت! باور نمی کنی؟

با عصبانیت گفتم: تو خیلی غلط کردی!

romangram.com | @romangram_com