#هر_دو_باختیم__پارت_108


حرفم رو قطع کرد: اینو شنیدم... جرأت پیدا کردین خانم بهروش!! جلوی من در میاین؟

با خونسردی گفتم: من به این نتیجه رسیدم قبلا هم اشتباه می کردم که خیلی باهاتون راه میومدم.

- چی؟ تو چی گفتی؟

با جدیت گفتم: تو نه شما... من با شما صمیمیتی ندارم که منو تو خطاب می کنین!

- خانم بهروش خیلی دارین تند می رین!

- اقای خالقی من یه کلام به شما گفتم امروز نمی تونم جلسه داشته باشم... این موضوع خیلی بزرگی نبود که شما به این اندازه بزرگش کردین!

شما دیشب همراه اقای تابشش به شرکت اومدین که در مورد همین ریزه کاریها صحبت کنین. اما به ده دقیقه نکشیده گذاشتین رفتین... حتی دیشب مهندسین من حرفی نداشتن که بخوان بمونن و جلسه داشته باشیم ولی اقای تابش و خودتون نخواستین... همون دیشب می تونستین به جای این که به حرفای اقای تابش اهمیت بدین حرف خودتون رو بزنین و بگین تمایل دارین در مورد کاری که از ما می خواین همین الان صحبت کنین.. ولی این کارو نکردین... این دیگه مشکل از من نیست... شما هم خیلی ناراحتین می تونین با یه شرکت دیگه کار کنین.

چند ثانیه سکوت بینمون برقرار شد. احتمالا شوکه شده بود. انتظار داشت مثل همیشه که جلوش خم و راست می شدم و بهش احترام می ذاشتم باشم... راستش خودم هم از حرفام شوکه شده بودم!

" هه... اقای خالقی به همین خیال باش که بازم چیزی به عنوان احترام از من ببینی!

بالاخره سکوت رو شکست. احساس کردم کمی صداش می لرزه! احتمالا از عصبانیت بود!

خالقی- باشه خانم بهروش.. باشه.. فعلا دور دورِ شماست.. بتازید. نوبت منم می رسه.

دیگه این بحث داشت حوصلم رو سر می برد. برای خاتمه دادم به مکالمه گفتم: روز خوبی داشته باشین اقای خالقی. خدانگهدار!


romangram.com | @romangram_com