#هانا_پسر_تقلبی_پارت_193
با تمام سرعت بین خیابونا ویراژ میداد...
بعد ده مین جلوی یه فروشگاه بزرگ متوقف شد
ماهان_بپر پایین رسیدیم...
از ماشین پیاده شدم و فروشگاه نگاه کردم
جلوی ویترینش پر از کت و شلوار های شیک و خوش دوخت بود
...یعنی من باید کت و شلوار بپوشم؟؟؟
عمرا..
با گذاشته شدن دست ماهان روی پشتم سرم برگردوندم بهش نگاه کردم
ماهان_خیلی ذوق کردی این لباسای شیک رو دیدی؟؟؟
باز کنایه زدنش شروع شد..
اخمی روی پیشونیم نشست_من از اولم علاقه ای به اومدن با تو به خرید رو نداشتم...
ماهان دستم رو کشید_منم ندارم ولی بخاطر بابا مجبورم تحملت کنم....
یعنی دلم میخواست سرش توی شیشه ویترین بکوبم...
وارد فروشگاه شد...
پسری جوان به سمتمون اومد _به سلام اقا ماهی چطوری ازین طرفا؟؟
با شنیدن اسم ماهی ریز خندیدم که انگشت اشاره ماهان توی پهلوم فرو رفت
_آخ . مگه مرض داری...
ماهان اخمی کرد_به عمت بخند...
نیشم تا بناگوش باز کردم_عمه ندارم ماهی جوون...
پسره با دیدن کل کل ما پوقی زد زیر خنده....
دستش رو ب روی من دراز کرد_من سیاوش هستم...
افتخار اشنایی با کی رو دارم؟؟؟
نگاهی به دستش انداختم...
romangram.com | @romangram_com