#همیشه_یکی_هست_پارت_97

حسن خنديد و گفت :

- هار شدي باز ؟

- نخند حسن جدي ميگم .

اكبر گفت :

- تو كه هميشه خوب ميتونستي بيخيالي طي كني . چي شده حالا رفتي تو لب ؟ اينم رد كن بره . پولش كه خوبه . چيكار به حرفاشون داري ؟

راست ميگفت واس چي انقدر حرفاي همه واسم مهم شده بود ؟ مگه اقدس بدتر از اينارو بهم نميگفت ؟ مگه حاجي صبح تا شب اَنگ دزدي و خلافكاري رو بهم نميزد ؟ چرا انقدر بيخيال بودم ؟ چه مرگم شده بود ؟ نفس عميق كشيدم و گفتم :

- راس ميگي . بيخيالش .

اكبر گفت :

- اعصابش و داري يه چي بهت بگم ؟

نگران نگاهش كردم گفتم :

- چي شده ؟

من من كرد انگار مونده بود كه بگه يا نگه گفتم :

- دِ جون بكن ببينم چي شده .

حسن گفت :

- هيچي بابا ممد آقا دوباره فيلش ياد هندستون كرده . امروز اومده بوده در مغازه به اكبر شكايت كرده بوده كه اين رِفيقتون باس اينجارو تخليه كنه . ميگفت ديگه اينجا كه كار نميكنه . منم خوش ندارم يكي تو مغازم باشه .

يكمي مكث كرد و گفت :

- ميگفت خوش ندارم يكي كه سابقه ي درستيم نداره تو مغازم بمونه . ميگفت اگه يهو نصف شب همه چي رو بار بزنه و بره من از كجا دستم بهش برسه ؟





از كوره در رفتم گفتم :

- تازه يادش افتاده كه اينجا كي ميخوابه شبا ؟ چطور تا همين چند وقت پيش از اين حرفا نميزد ؟ مردك خيرش به هيچ كس نميرسه . يكي نيست بگه آخه مغازت خالي افتاده اينجا ميميري اگه يكي هم ازش استفاده كنه ؟

يه نمه غم نشست ته دلم گفتم :

- چه ميدونم خوب ملكشه . حق خودشه كه تصميم بگيره واسش . كي دلش واسه بلبل مادر مرده ميسوزه ؟ كي اصلا به تنهايي بلبل و بي سر پناهيش فكر ميكنه ؟

سرم و انداختم پايين . از زمين و زمان بدم اومده بود . حسن و اكبر ساكت شده بودن . انگار اونام دلشون سوخته بود واسم . ولي چه كاري از دست اين بنده خدا ها بر ميومد . اكبر با ناراحتي گفت :


romangram.com | @romangram_com