#همیشه_یکی_هست_پارت_91
- بالاخره يه تصميم درست واسه زندگيت گرفتي . خوبه . پشتكارت قابل تحسينه .
از اونم تشكر كردم . با اينكه يكم خشك حرف زده بود ولي امروز خوشحال بودم و نميتونست ناراحتم كنه .
فريد همونجوري كه شيريني ميخورد گفت :
- خوب قصد دارين كنكورم بدين ؟
سُها به جاي من جواب داد :
- الان كه زوده تازه بايد ترم دوم سال سوم و پاس كنه بعد هم پيش دانشگاهي . ولي حتما شركت ميكنه مگه نه بلبل ؟
فقط سرم و تكون دادم دوباره فريد گفت :
- واقعا پشتكارتون قابل تحسينه من براتون آرزوي موفقيت ميكنم . اگه كمكي از دستمون بر بياد دريغ نميكنيم .
بعد به هيراد گفت :
- مگه نه هيراد ؟
هيراد سري تكون داد و گفت :
- حتما چرا كه نه .
دوباره تشكر كردم . بعد از اينكه شيرينياشون و خوردن از آشپزخونه رفتن بيرون و هر كي مشغول كار خودش شد .
طبق معمول هميشه ساعت 7 دفتر و بستيم و هر كسي راهي شد سمت خونش . سُها دوباره با فريد رفت حس ميكردم يه چيزايي داره بينشون اتفاق ميفته نگاهاي سُها هم به فريد فرق كرده بود ديگه آقاي صارمي جاش و داده بود به آقا فريد ! برام كاراي فريد و سُها گنگ بود تا حالا كسي دور و ورم نبود كه اينجوري باشه . يه شهرام لاته بود كه خيلي دور و ور دخترا ميپلكيد كه اونم اينجوري نبود . اينا انگار با هم رودروايسي داشتن . ولي كاراي فريد برام جالب بود . از هر فرصتي استفاده ميكرد تا با سُها حرف بزنه . مدام دور و اطرافش بود تا ببينه چي دوست داره . بعضي روزا براش ناهار ميگرفت . حتي ميديدم كه بعضي وقتا سوار ماشين فريد كه ميشد در ماشين و براش باز ميكرد .
يه جور احترام بهش ميذاشت كه بعضي وقتا حسوديم ميشد . ولي به خودم ميگفتم كه سُها واقعه حقشه يكي اينجوري باهاش رفتار كنه . دختر خوبي بود . ولي چرا تا حالا يكي با من اينجوري رفتار نكرده بود ؟ سرم و تكون دادم تا اين فكرا از سرم بره بيرون . چرا به اين چيزاي الكي فكر ميكردم ؟
به سمت ايستگاه اتوب*و*س حركت كردم . زود برسم خونه كه دارم از خستگي وا ميرم . ماشين هيراد از كنارم با سرعت رد شد و رفت . يه لحظه دلم گرفت ” چيه نكنه منتظر بودي دوباره بهت خوش خدمتي كنه و وايسه ؟ نكنه دوست داري تا دم مغازه هم ببرتت ؟ ” سرم و با افسوس واسه خودم تكون دادم . چه خيالاي باطلي !
سوار اتوب*و*س شدم . مغزم از كار افتاده بود از بس اطرافم اتفاقايي ميفتاد كه من هيچي ازشون نميدونستم حتي سررشته هم نداشتم در موردشون .
بسه بلبل . چشمات و ببند و تو اين فاصله يه چرت بزن .
****
- بفرماييد سُها خانوم اين خدمت شما .
سُها با تعجب به فريد كه خرس عروسكي دستش بود نگاه كرد و گفت :
- اين به چه مناسبتيه ؟
فريد لبخند محجوبي زد و سرش و انداخت پايين گفت :
- ديشب خودتون گفتين از اين عروسك خوشتون اومده .
romangram.com | @romangram_com