#همیشه_یکی_هست_پارت_90

سها خنديد و گفت :

- واي بلبل خيلي خوشحالم .

- ما اينيم ديگه . از اولم ميدونستم قبولم .

- آره جون خودت امتحان اولت و كه ميخواستي بدي رنگت عين گچ ديوار شده بود .

خنديدم و چيزي نگفتم سُها گفت :

- پس شيرينيت كو ؟

- موقع رفتن ميخرم ميدم كوفت كني .

- نه الان برو بخر .

- نميخوام هيراد و فريد بفهمن .

- لوس نشو ديگه قبول شدي . افتخارم داره نبايد قايم كني الكي . بدو برو كه هيچ بهونه اي رو قبول نميكنم .

انقدر خوشحال بودم كه حاضر بودم هر كاري رو بكنم . رفتم از نزديكترين قنادي شيريني خريدم و برگشتم دفتر .

سريع چايي دم كردم و شيرينيهارو گذاشتم روي ميز تو آشپزخونه رفتم پيش سُها و گفتم :

- كسي تو اتاقاشونه ؟

- نه تنهان .

- پس صداشون كن بيان شيريني بخورن .

سُها از جاش بلند شد و به سمت اتاقا رفت منم برگشتم تو آشپزخونه مشغول چايي ريختن بودم كه ُها با فريد و هيراد وارد آشپزخونه شدن . فريد با ديدن شيرينياي روي ميز گفت :

- شيرينيا به چه مناسبته ؟

سُها خنديد و گفت :

- بلبل خودت بگو .

خنديدم . نگاهم به صورت منتظر فريد و نگاه خشك هيراد افتاد چايي هارو روي ميز گذاشتم و گفتم :

- چند وقتيه كه درس خوندن و دوباره شروع كردم اين شيرينيم واس خاطر قبوليمه .

فريد خوشحال گفت :

- واي چقدر كار خوبي كردين . تبريك ميگم بهتون . اميدوارم همينجوري هر روز موفق تر باشين . اين شيريني واقعا خوردن داره .

زير لب مرسي گفتم هيرادم معلوم بود شوكه شده با حرفم ولي سريع خودش و جمع و جور كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com