#همیشه_یکی_هست_پارت_79
نفس عميق كشيدم . حس ميكردم به هِن هِن افتادم ! اَي بابا لامصب واس چي تموم نميشي تو ؟
صداي چند تا بوق كه از پشت سرم ميومد حواسم و پرت كردم . يهو برگشتم يه ماشين شاسي بلند مشكي بود . از بس اين ماشينا عين كشتي ميموند راننده ي توش معلوم نبود . اي خدا به اينا پول دادي پس ما نخودي اومديم تو اين دنيا قربونت ؟
سرم و انداختم پايين و بيخيال به راهم ادامه دادم . يهو حس كردم ماشينه كنارم وايساد رانندش تقريبا فرياد ميزد :
- هي با توام . حالا رات و ميكشي ميري ؟
با تعجب سرم و گردوندم ببينم اين ديوونه كيه ؟ چشمام افتاد تو چشماي عصباني هيراد . صداي بوق ماشينارو پشتش ميشنيدم . يكم ماشين و گرفت كنار تا ماشيناي ديگه از ب*غ*لش رد بشن . يكي از راننده ها سرش و از ماشين آورد بيرون و گفت :
- مردك عاشقي ؟ خيابون و بند آوردي .
بعد گازش و گرفت و رفت . هيراد كه حسابي خونش به جوش اومده بود و دستشم به راننده ي مادر مرده نميرسيد ديوار دست كوتاش شد بلبل بخت برگشته . ماشين و يه گوشه پارك كرد و ازش پياده شد . همينجوري خيره داشتم نگاش ميكردم اومد سمتم و گفت :
- به چه حقي يهو راهت و ميكشي ميري ؟ مگه نگفتم كف زمين و تميز كن بعد برو ؟ هان ؟ ميخواي بگي حرفم برات اهميت نداره ؟
داشتم با خودم فكر ميكردم يعني همه ي اين اَلَم شنگه ها به خاطر تميز كردن كف زمين بود ؟! آدم تو كار اين بَشَر ميموند ! همينجوري عين ماست زل زده بودم تو صورتش كه يهو گفت :
- چته چرا خشكت زده ؟ ميگم چرا صبر نكردي ؟
- حيرون موندم مهندس .
- يعني چي ؟
بيخيال گفتم :
- واس خاطر اينكه شوما اين همه راه و بند آوردي هي بوق زدي داد زدي دعوا كردي كه بياي بگي كف زمين كثيفه ؟ خوب داداش من شوما خون خودت و كثيف نكن خونه آخرش اينه كه فردا تميز ميكنم . الان برو يه ليوان آب خونك بخور بلكه فشارت بياد پايين .
اين و گفتم و دوباره از كنارش رد شدم . اومد سر راهم و گفت :
- من و مسخره ميكني ؟
- نه والا
- ببين بچه سعي كن من و دست نندازي . كاري رو هم كه بهت ميگم دوست دارم انجام بدي بدون چون و چرا . وقتي يكي به حرفم گوش نميده اصلا حس خوبي بهم نميده . پس سعي كن هر كاري كه ميگم بهت انجام بدي .
مكثي كرد و همونجوري كه به سمت ماشينش ميرفت گفت :
- قبل از اينكه فردا بيام دفتر همه ي اون كثيفي ها بايد پاك شده باشه .
خداييش اين ديگه گرون بود برام . رفتم طرفش و گفتم :
- ببين آقاي با اِتيكِت . شوما كه انقدر ادعات زياده . انقدرم خوب حرف ميزني و دستور ميدي خوش دارم يه كلوم يه چيزي بگم تو سرت بره . من از هيچ كس دستور نميگيرم . ميخواي اخراجم كني ؟ خوب بكن . خونه ي آخرش همينه ديگه ؟ چيزي رو ندارم كه از دست بدم . پس سعي نكن من و از چيزي بترسوني .
اخماش بيشتر رفت تو هم اومد چيزي بگه كه از كنارش رد شدم و سريع خودم و به سر خيابون رسوندم . چند لحظه بعد ديدم كه ماشينش از كنارم عين برق گذشت .
” از دماغ فيل افتاده ! ” توي ايستگاه نشستم و منتظر اتوب*و*س شدم . ” نامرد حداقل يه تعارف نزد من و برسونه ” پوزخندي زدم و گفتم ” باهاش دعوا كردي نكنه دلت ميخواد قربون صدقتم بره ؟ ” زِكّي !
romangram.com | @romangram_com