#همیشه_یکی_هست_پارت_77

يه لنگه ابروم و انداختم بالا و گفتم :

- فقط يكم ؟

پشتم و بهش كردم و همينجوري كه به سمت آشپزخونه ميرفتم گفتم :

- عين برج زهره ماره !

داشتم با خودم فكر ميكردم چرا حس خوبي بهش نداشتم ؟ در عوض فريد خداييش از آقايي چيزي كم نداشت . خدا واسه پدر مادرش نگهش داره .

چند ساعت بعد هيراد كيف به دست از اتاقش اومد بيرون . يه سري سفارش به سُها كرد و از در رفت بيرون . اصلا وقتي ميرفت انگار ميتونستم دوباره نفس بكشم .

ساعت 7 بود فريد كيف به دست از اتاقش اومد بيرون سُها هم داشت كيفش و بر ميداشت كه بره .فريد رو به سُها گفت :

- ميخواين تا يه مسيري برسونمتون ؟

سُها آروم گفت :

- ممنون خودم ميرم .

- تا هر جايي كه مسيرمون يكي باشه ميرسونمتون .

بعد رو به من گفت :

- شمام اگه مسيرتون يكيه ميرسونمتون ؟

گفتم :

- نه ممنون من باس كف اينجا رو تميز كنم بعد ميرم . شوما بفرما .

سُها بالاخره اصراراي فريد و قبول كرد و با هم از در زدن بيرون . وقتي رفتن نفس عميقي كشيدم در و بستم و زمين شور و برداشتم . حاضر بودم شب بيشتر بمونم و كارام و تا جايي كه ميشه انجام بدم ولي صبح كله سحر پا نشم بيام دفتر . توي اتاق فريد بودم كه صداي در واحد و شنيدم . يه لحظه خوف كردم . نگاهي به ساعت اتاق انداختم 8 بود . اصلا گذر زمان و حس نكرده بودم . دسته ي زمين شور و تو دستم گرفتم و پشت در اتاق فريد قايم شدم اگه دزدي چيزي بود انقدر با اين زمين شوره تو سرش ميزدم كه جابه جا تموم كنه ! از كنار در سايه ي يه مرد قد بلند و ديدم زمين شور و تو دستم فشار ميدادم . يهو مرد از كنار اتاق فريد رد شد و تونستم صورتش و ببينم .

” اِ اينكه هيراده ! بيخودي خوف كردم ! رفت سمت اتاق خودش منم از اتاق فريد اومدم بيرون . تازه نگاهم به كف سالن افتاد . رد پاهاي سياه روي زمين مونده بود . داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم همينم 1 ساعت وقتم و گرفته بود حالا دوباره بايد تميزش ميكردم . همينجوري كه خيره شده بودم به زمين يهو صداي هيراد و شنيدم : - تو اينجا چيكار ميكني ؟

با اخم نگاهش كردم و گفتم :

- شوما اينجا چيكار ميكنين ؟ اونم با اين كفشاي كثيفتون ؟

جا خورد گفت :

- مثل اينكه اينجا دفتر منه ها .

دستام و به كمرم زدم و گفتم :

- مثل اينكه همين 1 ساعت پيش كل سالن و تميز كرده بودم . نيگا چيكارش كردين ؟

نگاهش كف زمين چرخيد نيشخندي زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com