#همیشه_یکی_هست_پارت_302

- من بهت زمان ميدم . ميتوني باهاش كنار بياي . هر وقت تونستي قبول كني احساسمو بهم بگو .

هيچي نگفتم . هنوزم دستام و گرفته بود . با انگشتاش آروم روي دستم و نوازش كرد و گفت :

- باشه ؟ قول ميدي كه بهم بگي ؟ آره سرمه ؟

- ولي من …

- هيچي نگو سرمه . اگه راستش و بهم نميگي حداقل دروغ نگو . من منتظرت ميمونم .

هيچي نگفتم . چقدر مهربون شده بود . كاش قدرت اين و داشتم كه دستام و از توي دستاش در بيارم . داشت وسوسم ميكرد كه همه چي رو بگم . ولي لبام و رو هم فشار دادم . بايد مقاومت ميكردم .

دستم و ول كرد و گفت :

- من ميرم . اينجا از اين به بعد خونه ي توئه . اگه چيزي لازم داشتي دوست دارم بهم بگي .

نفسم و محكم دادم بيرون . نگاهش كردم . خدارو شكر كه داشت ميرفت . ديگه بيشتر از اين نميتونستم مقاومت كنم . گفتم :

- واقعا ممنون .

مظلومانه با لبخندي كه رو لبش بود گفت :

- من كه كاري نكردم . يعني كمترين كاريه كه ميتونستم برات انجام بدم .

چند لحظه ي ديگه هم وايساد . بهم نگاه ميكرد . سرم و با خجالت انداختم پايين . چند تا نفس عميق كشيد و گفت :

- خوب خداحافظ . يادت نره حرفام .

به سمت در رفت . زير لب خداحافظي گفتم و بعد صداي بسته شدن در اومد . خودم و روي مبل انداختم . انگار همه ي اين اتفاقا برام تو خواب افتاده بود . كاش هيچ كس من و از اين خواب شيرين بيدار نكنه …

نميدونم چقدر روي اون مبل نشسته بودم و به هيراد فكر ميكردم . كاملا زمان از دستم در رفته بود . با صداي گوشيم به خودم اومدم سريع از توي كيفم درش آوردم . شماره ي هيراد بود . يكم مكث كردم ولي بعد تماس و برقرار كردم :

- بله ؟

- يادم رفت يه چيزي رو بهت بگم . فردا نميخواد بياي شركت .

با تعجب گفتم :

- براي چي ؟

- بهت مرخصي ميدم . يكم استراحت كن .

جفتمون سكوت كرديم دوباره گفت :

- نميخوام فردا ذكاوت و ببيني .

فكر همه جا رو كرده بود . خودمم ميترسيدم كه فردا برم شركت . زير لب گفتم :


romangram.com | @romangram_com