#همیشه_یکی_هست_پارت_278
- آره .
- مرگ و آره . زشت نيست ؟
- نه بابا زشت كجا بود . اون كه ديگه تورو تو عروسي من كامل ديده .
نگاهي به يقه ي باز لباسم كردم اگه شالم و بر نميداشتم زياد يقش معلوم نميشد . به سها گفتم و اون گفت :
- نه بابا زيادم باز نيست . سخت نگير .
بالاخره با كلي كِشمَكِش شال رو از رو سرم برداشتم و با مانتوم روي تخت سها اينا گذاشتم . با كلي خجالت همراه سها راه افتادم . با وارد شدنمون سر هيراد و فريد به سمتمون برگشت . طاقت نداشتم نگاهش كنم سريع سرم و انداختم پايين . حتي نتونستم عكس العملش و ببينم . روي يه مبل كنار سها نشستم . فريد و هيراد حرف زدنشون و از سر گرفتن . من هنوزم جرات نداشتم سرم و بالا بگيرم .
سها از جاش بلند شد و گفت :
- من برم چايي بيارم .
با اين حرفش منم سريع پاشدم و گفتم :
- ميام كمكت .
سها هم بي تعارف قبول كرد . داشتم دنبال سها به سمت آشپزخونه ي اُپني كه گوشه ي هال قرار داشت ميرفتيم كه يه لحظه برگشتم و نگاهم به هيراد افتاد . داشت با چشماش من و ميخورد ! با نگاه من سريع سرش و به سمت فريد گردوند . منم با قدماي تند از اونجا رد شدم .
سها چايي هارو ريخت و گفت :
- اينارو تو ببر من ظرف ميوه رو بيارم .
سر تكون دادم و سيني چايي رو برداشتم . نگاهم و از سيني چايي گرفتم و به هيراد دوختم كه خونسرد سر جاش نشسته بود و به فريد كه در حال عوض كردن كانالاي تلويزيون بود نگاه ميكرد فريد نگاهي بهم كرد و گفت :
- شما چرا زحمت كشيدين سرمه خانوم ؟
لبخندي زدم و گفتم :
- خواهش ميكنم زحمتي نيست .
فريد دوباره نگاهش و به تلويزيون دوخت . سيني چاي و اول جلوي هيراد گرفتم . ولي به جاي اينكه نگاهش و به سيني بدوزه و چاييش و برداره نگاهش و م*س*تقيم به يه نقطه دوخته بود . با تعجب مسير نگاهش و دنبال كردم . واي كاش ميمردم و هيچ وقت همچين صحنه اي رو نمي آفريدم . يقه ي باز لباسم شُل افتاده بود پايين و همه ي زندگانيم و به نمايش گذاشته بود . سريع صاف وايسادم و يقم و با دستم جمع كردم . هيراد لبخند شيطنت آميزي رو لبش بود . سيني و از دستم گرفت و همونجوري كه ميذاشتش روي ميز گفت : - بذار همين جا باشه هر كي بخواد بر ميداره .
صورتم از خجالت داغ شده بود . خوب اولين گاف و دادي ! خدا آخر و عاقبت اين شب و به خير بگذرونه ! وقتي بلد نيستي مگه مجبوري همچين لباسي بپوشي؟ اصلا بهت خوشتيپي نيومده ! از دست خودم هم شاكي بودم هم خجالت زده بودم . سريع عقب گرد كردم تا برگردم پيش سها تا شايد يكم از اين خجالتم كمتر بشه . ولي از بخت بدم به محض اينكه برگشتم ديدم سها با ظرف ميوه اومد تو و گفت : - دستت درد نكنه . بشين كار ديگه اي ندارم .
اونجا بود كه از ته دلم دعا ميكردم كه كاش همه ي كاراي سها مونده بود و من مجبور بودم تا آخر شب از اون نگاه شيطنت آميز هيراد دور بمونم . جالب اينجا بود كه سعي نميكرد اين نگاهش و از ديد من پنهون كنه ! پررو !
با سري كه سعي ميكردم تا حد امكان پايين بندازمش روي مبل نشستم . سها ميوه تعارف كرد و بعد كنار من نشست . رو به فريد گفت :
- عزيزم ميشه دست از سر اون كنترل بدبخت برداري ؟ چرا هي كانال عوض ميكني ؟
فريد به سها نگاه كرد و گفت :
- دنبال يه برنامه ي مهيجم .
romangram.com | @romangram_com