#همیشه_یکی_هست_پارت_243
جدي شدم گفتم :
- ديوونه تو كه ميدوني من كيم و مال كجام . اون خانواده شوهري كه من از تو ديدم عمرا رضايت به همچين وصلتي بدن .
- اونش با من .
- سها جدي شوخي ندارم همين جا تمومش كن .
- خوب بابا چرا عصباني ميشي ؟
بحث و منحرف كردم گفتم :
- خوش ميگذره ؟
- آره خيلي همه چي خوبه جات خالي .
يكم ديگه با سها حرف زدم و گوشي رو قطع كردم . نفسش از جاي گرم در ميومد . مني كه نه مامان داشتم نه بابا بيام با همچين آدم كلاس بالايي ازدواج كنم ؟ مارو چه به اين خانواده ها .
حدوداي ساعت 7 بود كم كم وسايلم و جمع كردم . دوباره پولايي كه صبح تو كيفم گذاشته بودم و چك كردم و از مش حيدر خداحافظي كردم . تا خواستم از در برم بيرون هيرادم از اتاقش اومد بيرون . سر سري از اونم خداحافظي كردم و از در رفتم بيرون . راه پله ها رو در پيش گرفتم . از عمو رحيم كه دم در وايساده بود خداحافظي كردم . سمت خيابون اصلي رفتم . ديدم كه ماشين هيراد از پاركينگ اومد بيرون . بي توجه بهش به سمت ايستگاه اتوب*و*س رفتم . كنار وايساد و تك بوق زد . از روي ناچاري به سمتش برگشتم گفت : - جايي ميري ؟
- بله .
توضيح اضافه اي ندادم كه سريع بره ولي گفت :
- بيا بالا تا يه جايي ميرسونمت .
وقت تعارف نبود ماشينا پشتش معطل بودن . سوار شدم گفتم :
- خودم ميرفتم . اگه ميشه دو تا خيابون پايين تر پيادم كنين .
نگاهم نكرد جدي گفت :
- باهات كار دارم .
- چه كاري ؟
- كجا ميخواي بري ؟
- ميخواستم برم خريد .
سري تكون داد و ساكت شد . منم هيچي نگفتم . توي سرم مدام ميچرخيد كه چيكارم داره . انقدر فكر كرده بودم مغزم از كار افتاده بود ديگه ! جلوي يه پاساژ بزرگ نگه داشت . نگاهي به دَك و پُز پاساژ انداختم و گفتم :
- اينجا كه مال آدم مايه داراست . يه جاي فقيرانه سراغ ندارين ؟
- پياده شو .
وا اين چرا عين برج زهر مار بود ؟! آها يادم رفته بود تقريبا هميشه عين برج زهر مار بود ! جاي تعجب نداشت ! از ماشين پياده شدم گفتم :
romangram.com | @romangram_com