#همیشه_یکی_هست_پارت_141
هنوز با اخم نگاهم ميكرد . خالي شده بودم ديگه واسم هيچي مهم نبود . از كنارش رد شدم پله ها رو دو تا يكي رفتم پايين . در انباري رو باز كردم و خودم و انداختم توش . وقتي ياد قيافش ميفتادم كه چجوري بهم زل زده بود خندم ميگرفت . بدبخت و قبض روحش كرده بودم . ولي حقش بود يكي بايد اينارو تو كله اش فرو ميكرد .
پاشدم لباسام و در بيارم كه تقه اي به در خورد بلند گفتم :
- بله ؟
صداي هيراد و شنيدم :
- باز كن كارت دارم .
يه نفس عميق كشيدم . منتظر بودم يه چيزي بارم كنه در و باز كردم و رو به روش قرار گرفتم كليدارو گرفت سمتم و گفت :
- يادت رفت اينارو ببري .
فكر نميكردم فقط واسه همينا اومده باشه با تعجب كليدارو ازش گرفتم هنوز اخماش تو هم بود سرش و گرفت بالا و تو چشمام زل زد گفت :
- شايد حق با تو باشه . ولي هيچ كس بي درد نيست توي اين جامعه . خداحافظ .
بدون اينكه منتظر جواب باشه رفت . از پشت سر ميديدمش انگار شونه هاش افتاده تر شده بود . حس ميكردم يه غمي تو صداشه . واقعا حرفاي درستي بهش زده بودم ؟
بيخيال در و بستم و اومدم تو اتاق .
پله ها رو دو تا يكي داشتم ميرفتم بالا اين عمو رحيمم وقتي شروع به حرف زدن ميكنه ديگه تموم كردنش با خداست . اونوقت بچه ها به من ميگن بلبل ! بابا من جلو اين بايد برم لنگ بندازم . ببين تورو خدا دو دقيقه رفتم ببينم چكش و ميخ داره يا نه شجره نامه ي ميخ و چكش مادر مرده رو كشيد وسط !
همينجور تو فكراي خودم بودم كه محكم خوردم به يه چيزي . ملاجم داغون شد سرم و گرفتم بالا كه چشمام افتاد به يه پسر چم و ابرو مشكي . دستپاچه گفتم :
- شرمنده نديديمتون .
پسره متعجب با چشماي گرد شده داشت نگام ميكرد گفت :
- خواهش ميكنم اشكالي نداره .
همينجوري رو به روي هم وايساده بوديم حس كردم باس از سر راهش برم كنار لبخند خجالت زده اي به روش زدم و يه قدم اومدم كنار . همزمان با من اونم يه قدم اومد كنار . دوباره دستپاچه يه قدم برگشتم سر جام اونم دقيقا همين كار و كرد حسابي تو هم گره خورده بوديم . دِ لامصب سر جات وايسا ديگه . بالاخره با خنده اي كه تو صداش كاملا معلوم بود گفت : - شما وايسين من خودم رد ميشم .
ديگه انقدر سه بازي در آورده بودم كه روم نميشد نگاش كنم . يه گوشه وايسادم آروم از كنارم رد شد و با خنده گفت :
- خدانگهدار .
- زت زياد .
اين و گفتم و سريع دويدم سمت واحدمون . سها با ديدنم خنديد و گفت :
- رفتي ميخ و چكش بگيري يا رفتي بسازي ؟
نگاهش دقيق تر شد گفت :
- چرا انقدر قرمز شدي ؟
romangram.com | @romangram_com