#همیشه_یکی_هست_پارت_109
هيچي نگفتم دوباره گفت :
- چي ميخواي بپوشي ؟
كل قيافم شكل علامت سوال شده بود گفتم :
- همون لباساي هميشگيم و ديگه .
سها اخم كرد و گفت :
- آدم تو عروسي با كلاه و پيرهن مردونه ميره ؟
- پس چجوري بايد برم ؟
سها پوفي كرد و گفت :
- بلبل نگو كه تا حالا عروسي نرفتي ؟
خنديدم و گفتم :
- خوب نرفتم .
شاخاش داشت در ميومد . گفت :
- جدي ميگي ؟ نميخواي لباس بخري ؟
خيلي جدي گفتم :
- 3 ماه پيش يه پيرهن نو خريدم هنوز نپوشيدمش . همون و ميپوشم . فوقش يه شلوار ميخرم ديگه اين يكي خيلي كهنه شده .
سها به حالت مسخره گفت :
- كلاه چي ؟ نميخواي يه نو بخري ؟
با همون بي خبري گفتم :
- فكر بديم نيست اين يكي ديگه داره داغون ميشه . خوب شد گفتي كلاه باس برم سلموني بگم موهامم كوتاه كنه . باز داره بلند ميشه .
ساكت شدم داشتم به سها كه با تمسخر بهم خيره شده بود نگاه ميكردم گفتم :
- چيه ؟
- هيچي . حرف زدنت تموم شد ؟ داشتم از صحبتاتون لذت ميبردم .
- تموم شد ديگه .
- امروز با هم ميريم خريد .
romangram.com | @romangram_com