#همیشه_یکی_هست_پارت_108

توي آشپزخونه يه گوشه كز كردم . كتابم جلوم باز بود ولي دريغ از اينكه يه خط خونده باشم . سُها اومد تو آشپزخونه كنارم نشست و گفت :

- چرا جديدا اون بلبل قديم نيستي ؟

ناخودآگاه گفتم :

- اصلا ديگه نميخوام بلبل باشم . چه برسه به اينكه بلبل قديم بشم .

سُها گفت :

- يعني چي نميخواي بلبل باشي ؟ پس ميخواي كي باشي ؟

نفس عميق كشيدم و گفتم :

- هيچي ولش كن . حالم خوب نيست دارم هذيون ميگم . بينم چجوري اين آقا وكيله رو تور زدي ؟

خنديد و گفت :

- خودش افتاد تو تور من تلاشي نكردم .

****





اوايل آبان بود بالاخره فريد رفته بود خونه ي سُها اينا . قرار مدار عقد و عروسي رو هم گذاشته بودن براي فروردين . همينجوري هر روز اينا با هم برميگشتن چه برسه به الان كه ديگه هر روز با هم ميومدن و با همم ميرفتن . سُها هم كه دم به ساعت با فريد بود . حتي وقتي دفتر بودن يهو وسط كار جيم ميشدن و به بهانه ي خريد ميرفتن بيرون . صداي هيراد ديگه در اومده بود ولي من براشون خوشحال بودم . از يه طرف ديگه هم دلم ميخواست منم مثل سُها بودم .

يه گوشه نشسته بودم و درس ميخوندم . سُها اومد پيشم و گفت :

- واي بلبل امروز با فريد رفتيم لباس عروسا رو ببينيم . نميدوني چقدر قشنگ بودن . دلم ميخواست همشون و ميخريدم . وقتي فكر ميكنم كه اون روز قراره شونه به شونه ي فريد راه برم ميخوام ديوونه بشم . فكر كن تو لباس سفيد عروس . خيلي حس خوبيه .

راست ميگفت توي تن منم يه هيجان خاصي انداخته بود . گفتم :

- خوشحالي كه فريد و داريش ؟

- خوشحالم ؟ دارم بال در ميارم . خيلي دوستش دارم بلبل . همش كنارمه . هر چي ميخوام واسم ميگيره . يه تكيه گاه خوبه . مهربونه . احساس خوبي بهم ميده .

سها با هيجان تعريف ميكرد و منم لبخند ميزدم . هر لحظه بيشتر دلم ميخواست كه جاي سها باشم . گفتم :

- آخر هفته عروسي دعوتم سها .

- عروسي كي ؟

- يكي از هم محله اي هاي قديممونه .

- به سلامتي . خوشبخت بشن .


romangram.com | @romangram_com