#همیشه_یکی_هست_پارت_105

دستش و گرفتم و گفتم :

- نوكر آريال حسن بقچم هستيم . چشم داداش حتما ميام .

خنديد و كلاهم و به هم ريخت گفت :

- زبون نريز نيم وجبي .

با خنده و شوخي خداحافظي كردن و رفتن . يه نگاه ديگه به انباري انداختم و بعد در و قفل كردم و رفتم بالا . خوبيش اين بود كه نزديك شده بودم به دفتر .

سُها خوشحال اومد توي آشپزخونه و گفت :

- هيچ معلومه از صبح تا حالا كجايي ؟

- گفتم كه اسباب كشي دارم .

يه دونه زد رو پيشونيش و گفت :

- راست ميگي حواسم كجاست ! يه خبر خوب دارم .

- چي شده ؟

- حدس بزن .

- بگو سُها حسش نيست .

- باشه خودم ميگم .

يكمي مكث كرد بعد يهو گفت :

- فريد ازم خواستگاري كرده .

- خوب اين كه از اولش معلوم بود . يه چيزي بگو كه جديد باشه منم ندونمش .

- لوس چرا ضدحال ميزني خوب ؟ من خيلي خوشحالم .

يه لحظه برگشتم طرف سُها و گفتم :

- سُها چرا وقتي پسرا از دخترا خواستگاري ميكنن همشون خوشحال ميشن ؟ چرا نميترسن ؟

سُها خنديد و گفت :

- چه حرفايي ميزنيا واسه چي بايد بترسن ؟

- خوب يه پسر بهشون پيشنهاد داده .

- خوب ؟


romangram.com | @romangram_com