#همیشه_یکی_هست_پارت_104
اخماش و تو هم كشيد و گفت :
- اينجا ؟
- آره مگه چشه ؟
نگاهي تو انباري انداخت اكبر و حسن تو بودن گفت :
- اينجا كه به درد زندگي نميخوره .
پوزخند زدم گفتم :
- نكنه انتظار داشتين تو قصر زندگي كنم ؟
چيزي نگفت فقط نگام كرد . بعد گفت :
- خيلي خوب . كارت تموم شد بيا بالا .
بعد سريع راهش و گرفت و رفت . نفسش از جاي گرم در ميومد !
كارامون كه تموم شد اكبر و حسن عزم رفتن كردن گفتم :
- ناهار باشين پيشم .
اكبر رو به حسن با هيجان گفت :
- بمونيم ؟
حسن يه چشم غره بهش رفت و بعد رو به من گفت :
- نه ديگه باس بريم . اكبرم كار داره . اون شهرام لاته الان مغازه ي ممد آقا رو به فنا داده . توام كار داري باشه يه وقت ديگه .
سري تكون دادم . ديگه اصرار نكردم . اكبر اومد جلو و گفت :
- بلبل يه وقت نكنه مارو فراموش كنيا . تورو خدا بيا اون وري باشه ؟
دلم براشون تنگ ميشد گفتم :
- باشه ميام .
دستاش و باز كرد تا ب*غ*لم كنه . منم ب*غ*لش كردم مثل اين ميموند كه توي گوشت فرو بري . ولي خيلي آروم ترم كرد . از توي ب*غ*لش اومدم بيرون . ديدم باز داره گريه ميكنه زدم تو شكمش و گفتم :
- دِ گريه نكن . باز آبغوره گيري رو شروع كردي ؟
اشكاش و پاك كرد و هيچي نگفت . حسن اومد جلو دستش و گرفت طرفم و گفت :
- نبينم غيب بشيا . بازم بيا اون وري .
romangram.com | @romangram_com