#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_90


چيزي شکست.صدايش آنقدر خفه بود که حتي به گوش خودش هم نرسيد اما تيزي هايش قلبش را به درد آورد.نفرت انگيز؟ اخم درهم کشيد و سکوت کرد.

چيزي شکست.صدايش آنقدر خفه بود که حتي به گوش خودش هم نرسيد اما تيزي هايش قلبش را به درد آورد.نفرت انگيز؟ اخم درهم کشيد و سکوت کرد.فرشته با فکر اينکه تند رفته شرمنده گفت:معذرت مي خوام.انگار يکم تند رفتم.

سبحان تلخ گفت:مهم نيست.

فرشته خجالت زده لبش را به دندان گرفت و گفت:ميشه درموردش حرف بزنيم؟

سبحان نزديک ميداني که خياباش به خانه ي فرشته وصل مي شد ترمز کرد و گفت:مسافتي نيست، هم پياده مي توني بري هم تاکسي بگيري!

فرشته تشکري زير لب کرد و از ماشين پياده شد.وسايلش را صندلي عقب برداشت، همين که در را بست سبحان پايش را روي گاز گذاشت و از او دور شد.فرشته خيره نگاهش کرد و زير لب گفت:نتونستم جلو زبون خودمو بگيرم.لعنتي!

پشيمان بود از حرفي که کسي را بيازارد حتي اگر طرف م*س*تحقق اين ناراحتي باشد.آهي کشيد و پياده به سوي خانه شان به راه افتاد.ميدان را دور نزده بود که ماشيني کنارش ترمز کرد با تعجب نگاهش برگشت با ديدن کيان قلبش ضربان گرفت و نگاهش لرزيد.کيان شيشه را پايين کشيد و گفت:سوار شو مي رسونمت.

فرشته بي ناز، بدون مخالفت سوار شد.کيان با اخم گفت:کسي خونتون نبود که تو رفتي خريد؟

-پسرا رفتن بيرون، بابا اينا هم سرکار، نمي تونستم بزارم مامان بره.

کيان با اخم بيشتري گفت:زنگ مي زدي به مرتضي يا من!

فرشته متعجب پرسيد:تو؟!

کيان دستپاچه گفت:منظورم اين بود که تنها نري بيرون.اين روزها شهر شلوغه.

فرشته سرش را برگرداند و خنده ي مخفيانه اش را قورت داد.سرش را به طرف او برگرداند و گفت:امروز استثنا بود.

کيان با جديت سري تکان داد.جلوي خانه ي شاپور ترمز آرامي کرد و نگاهي به خانه يشان انداخت.فرشته متعجب و با ترديد نگاهش کرد و گفت:چيزي شده؟

کيان پر حرص نفسش را بيرون داد و گفت:راحتي؟

فرشته گنگ نگاهش کرد و گفت:متاسفم اما نفهميدم منظورتو!

کيان بي خيال محتاط بودنش گفت:با سه تا مرد مجرد تو خونه راحتي؟

توپي در قلبش تکان خورد.آنقدر قل خورد تا قلبش به لرزش افتاد و او هم قلقلکي! اين مرد مثلا بي تفاوت و سرد نگرانش بود.از کي حس خوب مهم بود براي مردي که عاشقش بود را فراموش کرده بود؟ حرفش کمي تا قسمتي دخالت بود.اما هيچ چيز اندازه ي اين دخالت خوشايند شيرين نبود.به آرامي جواب داد:زياد تو خونه نيستن.

-اگه...خب...اگه ناراحت بودي...برو پيش آلما!

لبخندي با طعم خوش عشق روي لب هايش نشست و گفت:باشه، بفرمايين داخل!

romangram.com | @romangram_com