#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_83


-شلوغش نکن مگه من چند ماه همه؟ فقط 4 ماه، اينقدم سنگين نشدم.

فرشته لبخند زد و به سوي آشپزخانه برگشت و فرزانه را صدا زد.فرزانه از کنار اپن سيب مانند گذشت و با شوق به سوي آلما رفت محکم او رادر آ*غ*و*ش کشيد که آلما با سرو صدا و خنده گفت:بچه مو چلوندي دختر!

فرزانه از او جدا شد و با اشتياق او را ب*و*سيد و گفت:چند وقته نديدمت؟

آلما اداي ايکيوستان( يکي از شخصيتاي کارتوني) را در آورد و گفت:سه ماه بيشتره نه؟

فورا اخم کرد و گفت:بچه پرو واسه چي دير به دير مياي؟

فرزانه اشاره ايي به بهزاد که در حال نوشيدن شربت توت فرنگي بود کرد و گفت:از اين آقا و کارش بپرس.

-بابا طلافروشي که دست خودشه.هروقت بخواد مي تونه تعطيل کنه.

-هي چيکار کنيم ديگه، بگذريم ني نيت چطوره؟

آلما دستش را نوازشگرانه روي شکمش کشيد و گفت:خوبه، هر چند اين روزا شيطنتش گل کرده يه لگدايي مي پرونه.

فرزانه محبت آميز لبخندي زد که فرشته، عسل را به آ*غ*و*شش برگرداند و گفت:له له بچه بودن بسه حالا نوبت مامانشه.

آلما با لودگي گفت:بده مي خواد از الان برا بچه داري آماده ات کنه؟

فرشته دستي به شکم آلما کشيد و گفت:الان بيشتر به درد تو مي خوره بانو.

آلما با عشق به بچه ي جان گرفته در بطنش لبخند زد که فرشته گفت:من برم ببينم اين فاطي کجا مونده پيداش ني.

فرزانه گفت:ديدمش داشت با مرتضي حرف مي زد.نگام که بهشون خورد دم در بودن.

فرشته سري تکان داد و به سوي در رفت.از بين مهمانان که مي گذشت به همگي لبخندي هديه مي داد و سلام و خوش آمد مي گفت.زير چشمي به اطرافش نگاه کرد و کيان را نديد.نفسش را به سستي بيرون داد و نرسيده به در کسي محکم به شانه اش زد و گذشت.همين که برگشت فقط در چند ثانيه چشم خيس و هق فاطمه را شنيد و قلبش فرو ريخت.فاطمه از در بيرون رفت و فرشته هول کرده به دنبالش دويد.از در که بيرون آمد پايش را که درون ايوان گذاشت دستش کشيده شد و فاطمه پشت ساختمان کوچکشان قايم شد.

با حيرت به دستي که دستش را به گرمي مي فشرد نگاه کرد.قلبش ضربان گرفت و چند مدت بود اين گرمي را اين همه خاص حس نکرده بود؟ رگ هاي تنش به ذوق ذوق افتاد.کمي خود را کنار کشيد که دستش محکمتر اسير شد و صدايي خوش تر از نسيمي که از ميان شاخه هاي جنگلي دور مي گذرد به آرامي گفت:تقلا نکن!

حتما بايد براي ضربان قلبش آزمايش مي داد.نکند تپش قلب گرفته بود؟! صداي پايي توجه اش را به سمت در کشاند.مرتضي بود که با اخمي وحشتناک و چهره ايي که نگران بود اما در پس اخمش پنهان کرده بود نگاه چرخاند تا فاطمه را بيابد.فرشته بيشتر کشيده شد.در آ*غ*و*شش بود.پناهگاهي که م*س*تحکم بودنش از ديوار چين هم بيشتر بود.پنهان شد جوري که مرتضي ديدي به آنها نداشت.کنار گوشش زمزمه شد:مي دونستم طاقت نمياره ميره دنبالش.نزاشتم تو بري.

فرشته سرش را بلند کرد و زل زد در چشمان عسلي رنگش و اين دو جام عسل حرف داشت نه؟! پس اين سکوتي که بر لب هايش سنگيني مي کرد براي چه بود؟ چقدر بد که حرف نگاهش را نمي توانست بخواند.اما واقعا نگاه ها حرف مي زنند؟ ساده پرسيد:چرا بيروني؟

طرح لبخندي روي لب هاي گوشت آلود کيان آمد.بدون آنکه زيبايي کوچکش را رها کند گفت:مي خواستم باد به کله ام بخوره.

فرشته کمرنگ لبخند زد و امشب انگار از آن شب هاي بي تنش بود.آرام پرسيد:خورد؟

romangram.com | @romangram_com