#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_82


کيان با سر اشاره ايي به دو جوان روبرويش که حرف مي زدند و با صداي بلندي مي خنديدند کرد و گفت:نمي شناسمشون!

مرتضي با خنده گفت:نترس، دختر بهشون نمي ديم.

کيان چشم غره ايي به او رفت که مرتضي گفت:خيلي خب بابا، اوني که موهاي سياهي داره و قد کوتاه به نظر مي رسه فردينه دوردونه دايي فرشته، همين يه پسره رو دارن.

-چرا تا حالا نديدمش؟

-کردستان بود، دکتراشو مي گرفت، کلا رفت و آمد دوست و فاميلو همچي رو تعطيل کرد تا درسش تموم بشه!

کيان سر تکان داد و گفت:اون يارو کناريش کيه؟

-اون پسر بورم آرژينه، دوست کرد فردين، گويا تا حالا بوشهر نيومده، فردين پيشنهاد داده اونم موافقت کرده که همراهشون باشه.الان در خدمت شوماس!

کيان با لبخند گفت:دلقک!

-شما بخند داداش دلقکتيم.

کيان لبخندش پررنگ تر شد که نکيسا و آلما به همراه ساسان و شکوفه وارد شدند.کيان به احترام عموي بزرگش بلند شد.سلام و احوالپرسي شروع شد که آلما به سويش آمد،ضربه اي محکمي به شکم کيان زد و گفت:چش سفيد تو قرار نبود ديروز بياي؟

کيان لبخندش را مخفي کرد و گفت:دستت بکشه داغونم کردي، خب کار پيش اومد.

نکيسا نيز به آنها اضافه شد و ضربه ايي به کمر کيان زد و گفت:دست خودت بشکنه، به زنم گفتي بالا چشمت ابرو نگفتيا!

کيان با اخمي تصنعي گفت:زن و شوهر کپ هم، بابا خجالت بکشين.

آلما شکلکي درآورد و گفت:فرشته و فرزانه کجان؟

مرتضي اشاره ايي به فرشته که عسل کوچک را در آ*غ*و*شش بالا و پايين مي کرد و گاهي ب*و*سه ايي دزدانه از لپ هاي مي چيد کرد و گفت:اونهاش، همش سرگرمه عسلِ!

آلما سري تکان داد و از آنها دور شد واز پشت بي هوا فرشته را ب*غ*ل کرد که فرشته ترسيده جيغ خفه ايي کشيد و تند خود را کنار کشيد.با ديدن آلما گفت:خدا بکشدت ترسونديم بابا!

آلما ابرويي بالا انداخت و گفت:نکنه انتظار داشتي يار ب*غ*لت کنه؟

فرشته با شيطنت گفت:اينجا يار زياده تا ديد منظور تو چي باشه.

آلما چشم غره ايي به سويش پرتاب کرد و گفت:مگه نشنوه و گرنه پوستتو مي کنه.

فرشته زير چشمي به کياني که با بقيه جوان هايي که مي شناخت ايستاده بود و بلند بلند مي خنديد نگاه کرد و چقدر الان دلش نوازش نگاهي مي خواست از او پر از حس دوست داشتن! نگاهش را گرفت و گفت:بيا بشين برات خوب نيست سرپا موندن.

romangram.com | @romangram_com