#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_75
دختر جوان که کمي آن طرفتر ايستاده بود پوزخندي زد و کيفش را از روي نيکمت برداشت و بي ادبانه گفت:دارم ميرم، احتمالام مهم نيست که دنبالم بياي بهتره به دوستات برسي.
کيان برگشت و چشم غره ايي نثارش کرد که بهروز گفت:شرمنده قصد مزاحمت نداشتيم، ما ميريم شما راحت باشين.
کيان با اخم رو به دختر جوان گفت:خانوم فرخي دارن ميرن، مزاحم نيستين.
دخترجوان ترسيده از اين اخمي که انگار کلي خط و نشان داشت زود خود را به خيابان رساند و با اولين تاکسي از آنجا دور شد.بهروز شرمنده گفت:اميدوارم مشکلي برات پيش نيورده باشيم؟
کيان لبخند زد و گفت:اصلا، مايلين يکم قدم بزنيم؟
بهروز فورا گفت:والا ما همين قصدم داشتيم اين خاله پيرزن تمايل داره همش بشينه.
فرشته فورا اعتراض کرد و گفت:بهروز واقعاکه! آخه من کي اصرار کردم به نشستن؟
بهروز خنديد و رو به کيان گفت:دختر خاله ي من خيلي گله!
کيان خاص نگاهش کرد و به آرامي گفت:بر منکرش لعنت!
فرشته با اخم گفت:رو من بحث نکنين، يالا راه برين هي قدم قدم مي کنين!
بهروز و کيان هردو به اداي او خنديدند که فرشته با حرص با دو قدم بلند از آنها فاصله گرفت و گفت:واقعاکه!
بهروز با خنده گفت:بابا بيا دماغو چه زودم بهت بر مي خوره!
فرشته برگشت تند نگاهش کرد و گفت:اصلا پشيمون شدم مي خوام برم بازار، تو هم که يه همپا پيدا کردي بمون من ميرم و از اونجام برمي گردم خونه!
کيان اخم درهم کشيد که بهروز گفت:حرفا مي زنيا، بمون الان باهم ميريم چه کم حوصله ايي!
فرشته برگشت و گفت:نه جدي ميگم، من ميرم بعد شما دوتا با هم بياين خونه!
بهروز با لبخند رو به کيان گفت:اين يه دعوت به ناهاره، بچه بلد نيست بهتر بيان کنه.
کيان به خنده افتاد که فرشته چشم غره ايي به بهروز رفت و دست به سينه گفت:نتيجه؟
کيان گفت:بهروز جان ماشينو بده به فرشته، بره بازار منو تو ميريم يه دور مي زنيم برميگرديم.
فرشته تند گفت:من رانندگي بلد نيستم.
کيان با تعجب نگاهش کرد و گفت:جدي؟!
romangram.com | @romangram_com