#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_71


فرشته تپش گرفته از اين گرمي دستان قفل شده متعجب به کيان نگاه کرد و گفت:هوا يکم سرده

کيان بي هوا گفت:سرد نيست!

جادو بود که يقه گرفته بود از کيان بيچاره و حالا نوبت تلاشي بود براي دوباره عاشق کردن معشوق زيبايش که زندگيش در گرو دوست داشتنش بود.فرشته متعجب پرسيد:حالت خوبه؟!

کيان آتيشن دستي به صورتش کشيد و قبل از اينکه اختيارش به هوا برود عجولانه رو برگرداند و به سوي پله ها رفت.فرشته حيرت زده نگاهش کرد که مرتضي گفت:کجا داداش؟

کيان نفسش را بيرون داد و گفت:برم ديگه، ديروقته!

-چه با عجله، خب صبر کن فاطي رو که مي رسونم باهم بريم.

کيان تند تند گفت:نه، ممنون، خودم ميرم، شبتون بخير.

فرشته ليوان به دست لب ايوان ايستاد و رفتنش را نگاه کرد و لبخند نشست روي لب هايش و امشب، شب خوب و جنجالي بود.مرتضي متعجب گفت:اي يه چيزيش بودا!

***********************

فصل پنجم

فرشته، عسل( دختر فرزانه) را ب*غ*ل کرد و چندين بار به بالا پرت کرد، عسل با شوق مي خنديد و دست هايش را به هم مي کوبيد.فرزانه از روي مبل بلند شد و به سويشان آمد و گفت:قربون دخترم که مي خنده، طفلک سرما خورده بود تا چند روز حال نداشت.تازه خوب شده.

فرشته ب*و*سه ايي روي گونه ي نرم عسل گذاشت و گفت:اصفهان هوا سرده، بايد خيلي مواظبش باشي.

فرزانه دست سفيد عسل را گرفت و گفت:چه خبر؟

-منظورتو بگو.

-ميدوني مي خوام چي بگم.

-نمي دونم فرزانه، زندگيم اين روزا خيلي پيچيده شده، هيچي سرجاش نيست، اصلا نمي دونم قراره چي پيش بياد؟

-کيان چي؟

-فرزانه نمي خوام در موردش حرف بزنم، بي خيال.

فرزانه عسل را ب*غ*ل کرد و گفت:ديوونه ايي دختر!

فرشته شانه ايي بالا انداخت و به سراغ مادرش رفت تا کمکش کند.بهروز(پسرخاله فرشته) از جايش بلند شد و گفت:کمک نمي خواي دماغو؟

romangram.com | @romangram_com