#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_70


در را باز کرد و مرتضي با لبخند به داخل سرک کشيد و گفت:صاحب خونه مهمون نمي خواي؟

شاپور با خنده گفت:بيا داخل پدر سوخته، حالا ديگه بايد تعارفت کنن؟

مرتضي و به دنبالش فاطمه داخل شدند که مرتضي دستي روي چشمش گذاشت و گفت:مخلص عمو شاپورم هستيم.

زهرا سيني را به دست فرشته داد و گفت:بگير برم دو تا ليوان شربت ديگه بريزم بيام.

فرشته سر تکان داد و از پله هاي ايوان پايين آمد و شربت ها را به بقيه تعارف کرد.کيان با عشق نگاهش کرد و ليواني برداشت و آهسته تشکر کرد.مرتضي دستي به کمر کيان زد و گفت:چرا دير برگشتين؟

فرشته با هيجان گفت:بزار من بگم.

کيان محترمانه دستي دراز کرد و گفت:بفرمايين.

فرشته لبخندي نمکين زد و گفت:داشتيم برمي گشتيم يه مردِ بيچاره تو خيابون داشت مي دويد رفتيم پيشش که چي شده تا بيچاره همسرش حامله اس، مي خواسته ببرش بيمارستان مي زنه ماشينش خراب ميشه.خلاصه اينکه برديمشون بيمارستان، موديم تا بچه اومد دنيا، واي دوقلو بودن، آقاهه دعوتمون کرده بريم خونه اش ديدن ني ني ها!

مرتضي ابرويي بالا انداخت و گفت:مفت مفت يه ناهار افتادين؟

کيان با تحقير نگاهش کرد و گفت:تو اين همه حرف تو فقط دعوت آخرشو شنيدي؟

مرتضي با خنده گفت:چي بهتر از غذا خوردن؟

فاطمه سقلمه ايي به پهلويش زد و چشم غره ايي براي مرتضي رفت.فرشته با صدا به آنها خنديد که شاپور گفت:بيکار نباشين، آتيش درست کردم، بياين بپرين روش!

مرتضي دست فاطمه را گرفت و گفت:ما شروع ميکنيم.

ليوان شربتش را يک نصف سر کشيد و به دست فرشته داد و گفت:يالا فاطي.

فاطي ليوان دستش را به فرشته داد و با لبخند به همراه فاطمه روي آتش پريد.کيان خنديد و گفت:نوبت منِ ديگه!

فرشته نگاهش کرد و گفت:تو م ليوانتو بده.

کيان لبخند زد و ليوانش را به او داد و روي آتش پريد.فرشته ليوان ها را درون سيني گذاشت و گفت:حالا من، اونجا که نذاشتين رو آتيش بپرم حداقل اينجا تلافي کنم.

دامن لباسش را کمي بالا گرفت و با هيجان روي آتش پريد و هوراي بلندي گفت.کيان با اشتياق روي يکي از پله هاي وسطي ايوان نشست و به اين دخترک زيبا نگاه کرد و قسم به تمام آسمان امشب هرگز نمي توانست از او بگذرد.فرشته با سروصدا روي آتش مي پريد و شادمانه مي خنديد، غافل از دل بي قراري که تندتر از هميشه در سينه مي کوفت و امشب ه*و*س در آ*غ*و*ش کشيدن اين تن داشت.شاپور و زهرا از جمع جوان ها فاصله گرفتند و براي خواب به اتاقشان رفتند.کيان پر از ه*و*س خواستن بلند شد و به سوي فرشته رفت.دست روي شانه اش گذاشت و گفت:برام يه ليوان آب بيار.

فرشته بي خيال لحن دستوريش شد و موهايش پريشانش را زير روسريش پنهان کرد و با عجله از پله هاي کوتاه ايوان بالا رفت تا براي کيان آب بياورد.کيان از فرصت استفاده کرد و دور از چشم مرتضي و فاطمه که دست در دست هم به آتش زل زده بودند و پچ پچ مي کردند، به سمت پله ها رفت جلوي در ورودي ايستاد منتظر شد، بخاطر درخت نارنجي که کنار ايوان بود تقريبا اگر هر اتفاقي هم مي افتاد مرتضي و فاطمه آنها را نمي ديدند.گوشيش را از جيبش درآورد و با آن ور رفت که بي آنکه برنامه ريزي کند با فرشته سينه به سينه شد و ليوان آب رويش ريخته شد.فرشته دستپاچه و هول شد گفت:الان حوله ميارم!

قبل از اينکه برود کيان دستش را گرفت و گفت:مهم نيست، بمون!

romangram.com | @romangram_com