#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_56


-بايد تاوانشو پس بدي دختره ي احمق!

فورا از ماشين پياده شد و به سوي آن دو و به آرامي پشت سرشان حرکت کرد.تمام فکرش تلافي براي اين فرشته ي تقريبا کوتاه قدِ ريزه ميزه بود که

سيلي زده بود.فرشته دو قدم عقب ماند که سبحان از فرصت استفاده کرد و تقريبا با احتياط و زير کانه پايش را جلوي پاي فرشته گذاشت و فرشته بدون

آنکه تعادلش را بتواند حفظ کند با صورت به سوي آسفالت خيابان رفت که سبحان دستش را دور شکم فرشته قلاب کرد و او را به سوي خود کشيد و تند

از خيابان گذشت.فرشته که سر بلند کرد با ديدن سبحان جا خورد.فورا خود را از آ*غ*و*شش بيرون کشيد و متعجب پرسيد:تو؟!

سبحان لبخند زد و گفت:از ديدن دوباره ات خوشحالم، فک نمي کردم دختري که از افتادنش جلوگيري کردم تو باشي.

فرشته عادي نگاهش کرد و گفت: لطف کردين اما فک نکنم لزومي به دخالت شما بود.

سبحان تيز نگاهش کرد و گفت:يعني ترجيح مي دادي با آسفالت يکي بشي اما کمک نخواي؟!

فاطمه سقلمه ايي به پهلوي فرشته زد که او با کمترين احساسي گفت:

-فک نکنم بايد براي کسي که زير پايي مي گيره و کمک مي کنه تشکر لازم باشه اما بهرحال ممنون.

رنگ از صورت سبحان پريد اما خودش را نباخت و با لحن شوخي گفت:بازم خوبه تشکر کردن بلدي.

-من خيلي چيزا بلدم آقا.اما چون قول داديم دوست باشيم بازم ممنون.

سبحان خنديد و گفت:عاليه، حالا خانوما کجا مي رن؟

فاطمه لبخندي نمکين روي لب آورد و گفت:ميريم خريد، تشريف ميارين؟

فرشته با حرص نگاهش کرد و گفت:استاد وقت ندارن مطمئنا فاطمه جان.

سبحان براي آنکه حرص فرشته را درآورد گفت:اتفاقا بيکارم، اومده بودم خريد، خب از سليقه ي دو تا خانوم استفاده مي کنم.

فرشته تيز نگاهش کرد و با تمسخر گفت:بفرمايين استاد، از همراهيتون ل*ذ*ت ببريم.

سبحان نيش خندي زد و با آنها همراه شد.هنوز وارد پاساژ نشده بودند که گوشي فاطمه زنگ خورد.بعد از مکالمه ايي کوتاه رو به فرشته گفت:

-مرتضي بود.

-واي فاطي الان مياد اينو مي بينه چي بگيم بهش؟

romangram.com | @romangram_com